نام کتاب: پیرمرد و دریا
روشنایی آسمان پیش از درآمدن ماه. سپس آن سوی دریا روشن شد، و اکنون باد برخاسته بود و دریا آشفته بود. پیرمرد به سوی روشنایی میراند و می اندیشید چیزی نمانده است که به کناره جریان اقیانوس برسد. را با خود گفت دیگر تمام شد. ممکن است دوباره حمله کنند. اما آدم بی سلاح توی تاریکی چکار می تواند بکند؟ اکنون تنش خشک و دردناک بود. زخمها و جاهای ناسور تنش در سرمای شب میسوخت. با خود گفت امیدوارم دوباره مجبور به جنگیدن نشوم. واقعأ امیدوارم دوباره مجبور نشوم. اما نیمه شب باز هم جنگید، و این بار می دانست که بیهوده می جنگد. یک گله بمبک آمده بود و پیرمرد فقط خطهایی را میدید که بالكهاشان توی آب میکشید، و نور شبتاب بدنشان را که به ماهی حمله می بردند. پیرمرد کله ها را میکوبید و صدای بهم خوردن دندانها را می شنید، و تکان خوردن قایق را حس میکرد و می دانست که دارند از زیر ماهی را میدرند. نومیدانه آنچه را فقط حس میکرد و میشنید میکوبید و حس کرد که چیزی چوب را گرفت و ربود. دسته سکان را بیرون کشید و آن را با هر دو دست گرفت و زد و کوبید و بارها و بارها بالا برد و فرود آورد. ولی اکنون بمبکها به سینه رسیده بودند و یکایک و با هم هجوم می آوردند و تکههای گوشت ماهی را که زیر آب میدرخشید می دریدند و می بریدند و باز بر می گشتند. سرانجام یک بمبک به کله ماهی حمله کرد و پیرمرد دانست که

صفحه 106 از 117