را بردارم روی شانه ام بیندازم.
روی فته دراز کشیده بود و قایق را هدایت می کرد و روشنایی را میپایید که در آسمان پدیدار میشد. با خود گفت نصفش را دارم. شاید بختم یاری کرد نصفه جلو ماهی را به منزل رساندم. لابد مختصر بختی دارم. نه، تو بخت را از خودت راندی، چون زیاد دور رفتی، از حد گذشتی
بلند گفت: «پرت و پلا نگو. بیدار باش، سکان رو نگه دار. از کجا بختت هنوز خیلی هم بلند نباشه؟
گفت: «اگه جایی میفروختن، یه خرده میخریدم.»
از خود پرسید با چه میخریدی؟ با آن نیز از کف رفته و آن کارد شکسته و این دستهای ناسور؟
گفت: بله. تو تلاش خودتو کردی که بخری. با هشتاد و چهار روز کار توی دریا. بهت هم فروختن.»
با خود گفت خیالات بی معنی را بگذار کنار. بخت چیزی است که به هزار شکل در می آید. کیست که او را بشناسد؟ ولی به هر شکلی که باشد من میخرم، هر چه هم بخواهند میدهم. گفت ای کاش روشنایی چراغها را می دیدم. خیلی چیزهاست که می گویم ای کاش، ای کاش. ولی این آن چیزی است که حالا می گویم ای کاش میدیدم. کوشید راحت تر تکیه کند و سکان را به دست بگیرد، و از درد تنش دانست که نمرده است.
می بایست حدود ساعت ده شب باشد که بازتاب روشنایی چراغ های شهر را دید. نخست بفهمی نفهمی دیده می شد، مانند