نام کتاب: پیرمرد و دریا
دیگر نمی توانست با ماهی حرف بزند، زیرا که ماهی آش و لاش بود. آنگاه فکری به خاطرش رسید. گفت: «ای نیم ماهی، ای که ماهی بودی. متأسفم که زیاد دور رفتم. زندگی هر دوتامون رو خراب کردم. ولی خیلی بمبک کشتیم، من و تو، خیلی هارم ناکار کردیم. ماهی، تو چند تا بمبک کشته ای؟ اون نیزه روی کله ات که بیخود نیست.» دوست می داشت ماهی را پیش خود مجسم کند و بیندیشد که اگر آزاد در آب شنا میکرد چه به روز بمبکها می آورد. با خود گفت باید نیزه ماهی را می بریدم، بمبکها را با آن می زدم. اما تبر نداشتم. بعد هم کارد نداشتم. اما اگر داشتم و نیزه را سر پارو میبستم، عجب سلاحی میشد. آن وقت با هم بمبکها را تار و مار می کردیم. حالا اگر شب برگشتند چه کار میکنی؟ چه کار می توانی بکنی؟ گفت: «میجنگم. تا جون دارم می جنگم.» ولی اکنون هوا تاریک بود و اثری از روشنایی یا چراغ نبود و فقط باد می وزید و بادبان مدام کشیده می شد و او با خود می گفت که شاید هم جان از بدنش بیرون رفته است. دستهایش را روی هم گذاشت و کف دستها را حس کرد. مرده نبودند و همین قدر که او دستها را باز و بسته می کرد درد زندگی در آنها برانگیخته میشد. پشتش هم به فنڈ قایق تکیه داشت و می دانست که نمرده است. شانه هایش به او چنین می گفتند. با خود گفت چقدر دعا نذر دارم، گفتم اگر ماهی را گرفتم می خوانم. ولی حالا خسته ام، نای دعاخواندن ندارم. خوب است گونی

صفحه 104 از 117