نام کتاب: پیرمرد و دریا
بمبک با شتاب جلو آمد و همین که دهانش را بست پیرمرد او را کوبید. تخماق را تا آنجا که توانست بالا برد و بمبک را محکم کوبید. این بار استخوان پشت مخ بمبک را زیر تخماق حس کرد و باز همان جا را کوبید و بمبک همچنان که گوشت را میدرید و می ربود آهسته از ماهی جدا شد و در آب فرورفت. پیرمرد مترصد بود که بمبک برگردد، ولی هیچ کدام پیداشان نشد. آنگاه بمبک دیگری را دید که بر سطح آب چرخ میزد. بالک آن بمبک دیگر را ندید. با خود گفت کشتنشان که از من ساخته نبود. وقتی که جوان بودم چرا، می توانستم. اما هر دو تاشان را ناکار کردم. دیگر چندان حالی ندارند. اگر می توانستم چماق را با هر دو دست بگیرم اولی را حتما کشته بودم. گفت حالا هم دیر نشده. دلش نمیخواست به ماهی نگاه کند. می دانست که نصفش از میان رفته است. هنگامی که سرگرم نبرد بود خورشید غروب کرده بود. او گفت: «الآن تاریک میشه. اون وقت روشنایی هاوانا رو میبینم. اگر خیلی به طرف مشرق رفته باشم چراغای یکی از بندرگاههای تازه رو می بینم.» را با خود گفت حالا نباید خیلی از خشکی دور باشم. امیدوارم کسی نگران من نشده باشد. البته غیر از پسرک کسی نیست که نگران بشود. ولی یقین دارم او دلش قرص است. خیلی از ماهیگیرهای پیر نگران می شوند. و خیلی های دیگر. شهر ما شهر خوبی است.

صفحه 103 از 117