نام کتاب: پیرمرد و دریا
می آمدند. پیرمرد دسته سکان را ثابت کرد، بند گوشه بادبان را بست، و دست برد زیر فته تخماق را برداشت. تخماقش یک دسته پاروی شکسته بود به درازای نزدیک یک متر. فقط با یک دست می توانست آن را درست بکار برد، زیرا که دستهاش جای یک دست بیشتر داشت و پیرمرد دسته را محکم به دست راست گرفت و جای دستش را خوش کرد و آمدن بمبکها را پایید. هر دو گالانو بودند. با خود گفت باید بگذارم اولی خودش را خوب به ماهی بند کند، آن وقت بکوبم رو نوک پوزه اش یا تو فرق سرش. دو بمبک با هم پیش آمدند. پیرمرد همین که دید آنکه نزدیک تر بود دهانش را باز کرد و دندانهایش را در پهلوی سیمین ماهی فروبرد تخماق را بلند کرد و محکم پایین آورد و بر فرق پهن بمبک کوبید. سفتی لاستیک مانند کله بمبک را حس کرد. اما سختی استخوان را هم حس کرد و یک بار هم بر پوزه بمبک کوبید و او را دید که ماهی را رها کرد و پایین رفت. آن بمبگ دیگر پیش می آمد و پس می رفت و سپس با دهان باز پیش آمد. بمبک خودش را به ماهی زد و دهانش را بست و پیرمرد تکه های گوشت ماهی را دید که سفید از گوشه دهان بمبک بیرون زد. ضربه را فرود آورد و فقط بر سر بمبک کوبید و بمبک نگاهی به او انداخت و گوشت از تن ماهی جدا کرد. پیرمرد باز تخماق را فرود آورد ولی فقط تن توپر و لاستیک مانند او را کوبید. پیرمرد گفت: «بیا، گالانو، بیا جلو ببینم.»

صفحه 102 از 117