بمبک بعدی یک پوزه پهن تک بود. مانند خوکی که به خوراکش حمله کند پیش آمد - اگر خوک بتواند دهانش را چنان باز کند که سر آدم در آن جا بگیرد. پیرمرد گذاشت که بمبک ماهی را بزند، و تیغه کار بسته به پارو را در مخش فروکرد. بمبک واپس زد و غلتید، و تیغه کارد شکست.
پیرمرد نشست و دسته سکان را به دست گرفت. حتی نگاه نکرد که بمبک درشت چگونه در آب فرورفت. نخست به اندازه طبیعی بود و بعد کوچک شد و سپس ریز شد. ولی پیرمرد دیگر نگاه هم نکرد. او گفت: «حالا بنتوک رو دارم. اما فایده ای نداره. پاروها و دسته سکان و تخماق کوتاه رو هم دارم.»
گفت: «دیگه شکستم دادند. من با این ستم نمیتونم با چوب از پس بمبک بربیام. اما تا وقتی که پاروها و تخماق و دسته سکان را دارم میجنگم.» |
دستهایش را در آب خیس کرد. آخرهای بعدازظهر بود و او چیزی جز دریا و آسمان نمی دید. باد در آسمان بیشتر شده بود و او امیدوار بود که خشکی بزودی پیدا شود.
گفت: «پیرمرد، تو خسته ای. از بیخ وجودت خسته ای.» بمبکها تا پیش از غروب آفتاب به او حمله نکردند.
پیرمرد بالکهای قهوه ای رنگ را دید که در دنباله پهنی که ماهی در دریا بجا می گذاشت پیش می آمدند. حتی رد بوی ماهی را به این ور و آنور نمی گرفتند. پهلو به پهلو یکراست به سوی قایق