نام کتاب: پرواز شبانه
کسی پرسید: «بار زدید؟ پس روشن کن!»
خلبان از جا نجنبید. موتورش روشن شده بود. در این هنگام با شانه اش که به دیواره هواپیما تکیه داشت زنده شدن هواپیما را احساس کرد. بالاخره پس از آنهمه آژیر کاذب - حرکت کنند یا بمانند - ذهنش آسوده شده بود. لبانش از هم جدا بود، و زیر مهتاب دندانهای سپید او همچون دندانهای بچه خرس برق میزد.
«مواظب باش ! شب، میدانی...!»
صدای تحذیر رفیقش را نشنید. دستها در جیب و سر برافراشته به جانب ابرها و کوهها و دریاها و رودها مینگریست، و بیصدا میخندید. خنده نرمی که همچون نسیم در میان درختان از میان او می وزید و همه بدنش از آن خنده به هیجان آمد. خنده ای نرم، اما قویتر، بسیار قویتر از تمامی آن ابرها و کوهها و دریاها و رودها.
«به چه میخندی؟»
«به این یارو ریویر احمق که میگفت... که خیال می کند من ترس برم داشته!»

صفحه 86 از 88