با گلهای رنگین و خانه های کوتاه و آبهای کم عمق آمده باشد، درست از کناره توفانی گذر کرده بود که یک ستاره را هم از دید او بیرون نبرده بود. نه مسافر که لباسهای سفر را گرد خود پیچیده بودند، چنان پیشانی خود را به پنجره هواپیما فشرده بودند که گویی دریچه دکان جواهر فروشی را تماشا می کنند. چون در این موقع شهرهای کوچک آرژانتین دانه های زیرین خود را زیر نور کمرنگ ستاره ها از رشته صبح می گذراندند. و خلبان، در دماغه تیز خود، بار عمرها را، با چشمان باز و آکنده از مهتاب، در دست خود داشت. بهمان زودی دیده میشد که بوئنوس آیرس افق را با آتشهای صورتی رنگ می ساخت، تا اندکی بعد تاج جواهرنشان خود را، همچون گنجینه پریان، نمابان سازد. تلگرافچی با انگشتان بیحس آخرین تلگرامها را، به سستی میزد، گویی آخرین نوت سوناتی بود که آهسته در آسمان نواخته بود و این نوایی بود به گوش ریویر آشنا. آنگاه آنتن را بالا کشید و اندامهایش را تمدد داد، خمیازه کشید و تبسم کرد، که سفری دیگر به پایان رسیده بود.
خلبانی که تازه نشسته بود به خلبان پست اروپا، که دست در جیب، کنار هواپیما میلولید، سلام گفت.
«نوبت حرکت توست؟»
«آره. پست پانتاگونیا رسیده؟»
«انتظارش را نداریم، گم شده. هوا چطور بود؟ خوب؟»
«خیلی خوب. پس فابین گم شد؟»
چند کلمه ای درباره او سخن گفتند، زیرا که آن اخوت ریشه دوانده ایشان حاجت به الفاظ ندارد.
کیسه های پست ترانزیت از پست آسونسیون به پست اروپا منتقل شد و در این مدت خلبان، سر را به عقب داده، شانه هایش را به دیوار اتاقک هواپیما می فشرد و حرکت ایستاده ستارگان را تماشا می کرد. احساس نیروی عظیم که در او می جنبید و نشاطی پر حرکت در خود کرد.
خلبانی که تازه نشسته بود به خلبان پست اروپا، که دست در جیب، کنار هواپیما میلولید، سلام گفت.
«نوبت حرکت توست؟»
«آره. پست پانتاگونیا رسیده؟»
«انتظارش را نداریم، گم شده. هوا چطور بود؟ خوب؟»
«خیلی خوب. پس فابین گم شد؟»
چند کلمه ای درباره او سخن گفتند، زیرا که آن اخوت ریشه دوانده ایشان حاجت به الفاظ ندارد.
کیسه های پست ترانزیت از پست آسونسیون به پست اروپا منتقل شد و در این مدت خلبان، سر را به عقب داده، شانه هایش را به دیوار اتاقک هواپیما می فشرد و حرکت ایستاده ستارگان را تماشا می کرد. احساس نیروی عظیم که در او می جنبید و نشاطی پر حرکت در خود کرد.