گردید. زیرا که با این داستان غم انگیز همه مبارزه رئیس او واژگون میشد، و روبینو دوجانبه متضرر می گردید.
تصویر ریویر که اکنون تنها در دفترش مانده بود در ذهن رویینو بیدار شد. ریویر گفته بود «بدو برو» هیچوقت کسی دیده نشده بود که مانند ریویر بدون دوست باشد، و روبینو در دل خود عطوفتی عظیم بدو یافت. در ذهن خود جمله های مبهمی را زیر و رو می کرد که مبین تسلیت و مهربانی بودند، و آن کشش که او را به استفاده از آن جملات تحریک می کرد به نظر روبینو تحسین آمیز آمد. آرام دست به در کوفت. جوابی نیامد. چون جرات نداشت در آن سکوت در را محکمتر بکوبد، دستگیره را چرخاند. ریویر آنجا بود. نخستین بار بود که روبینو با حفظ حال تساوی، و تقریبا مانند یک دوست، پا به اطاق ریویر می گذارد، خود را به درجه داری تشبیه کرد که در زیر آتش دشمن به تیمسار می پیوندد، و هنگام شکست از دنبال او میرود و در وقت تبعید برادر او می شود. پیام ناگفته روبینو این بود :
«هر اتفاقی بیفتد من با تو هستم.»
و ریویر هیچ نمیگفت، سرش پائین افتاده بود و خود به دستانش مینگریست. شجاعت روبینو فرو کشید و دیگر جرات نکرد دهان بگشاید، آن شیر پیر، حتی در شکست، او را می هراساند. جمله های مبین صمیمیت، با حرارت رو به تزاید، به لبانش می رسید، اما هر بار که چشم بر میداشت آن سر خمیده را میدید با موی خاکستری و لبهای بهم چسبیده ای که اسرار تلخ را در خود حبس کرده بودند. عاقبت جراتش را جمع آورد.
«قربان!»
ریویر سر برداشت و به او نگاه کرد. رؤیای او چنان عمیق و چنان دور بود که شاید تا آن لحظه از حضور روبینو غافل مانده بود. و اینکه چه احساسی داشت، و آن رؤیا چه بود و اندوه دلش تا چه حد بود، هرگز کسی خبر نمیشد... مدتی طولانی ریویر به روبینو چنان نگاه می کرد که گویی روبینو شاهد واقعهای خطیر و پنهانی بوده است. روبینو ناراحت شده بود. استهزایی لغز مانند ظاهرا بر لبهای رئیس او،
تصویر ریویر که اکنون تنها در دفترش مانده بود در ذهن رویینو بیدار شد. ریویر گفته بود «بدو برو» هیچوقت کسی دیده نشده بود که مانند ریویر بدون دوست باشد، و روبینو در دل خود عطوفتی عظیم بدو یافت. در ذهن خود جمله های مبهمی را زیر و رو می کرد که مبین تسلیت و مهربانی بودند، و آن کشش که او را به استفاده از آن جملات تحریک می کرد به نظر روبینو تحسین آمیز آمد. آرام دست به در کوفت. جوابی نیامد. چون جرات نداشت در آن سکوت در را محکمتر بکوبد، دستگیره را چرخاند. ریویر آنجا بود. نخستین بار بود که روبینو با حفظ حال تساوی، و تقریبا مانند یک دوست، پا به اطاق ریویر می گذارد، خود را به درجه داری تشبیه کرد که در زیر آتش دشمن به تیمسار می پیوندد، و هنگام شکست از دنبال او میرود و در وقت تبعید برادر او می شود. پیام ناگفته روبینو این بود :
«هر اتفاقی بیفتد من با تو هستم.»
و ریویر هیچ نمیگفت، سرش پائین افتاده بود و خود به دستانش مینگریست. شجاعت روبینو فرو کشید و دیگر جرات نکرد دهان بگشاید، آن شیر پیر، حتی در شکست، او را می هراساند. جمله های مبین صمیمیت، با حرارت رو به تزاید، به لبانش می رسید، اما هر بار که چشم بر میداشت آن سر خمیده را میدید با موی خاکستری و لبهای بهم چسبیده ای که اسرار تلخ را در خود حبس کرده بودند. عاقبت جراتش را جمع آورد.
«قربان!»
ریویر سر برداشت و به او نگاه کرد. رؤیای او چنان عمیق و چنان دور بود که شاید تا آن لحظه از حضور روبینو غافل مانده بود. و اینکه چه احساسی داشت، و آن رؤیا چه بود و اندوه دلش تا چه حد بود، هرگز کسی خبر نمیشد... مدتی طولانی ریویر به روبینو چنان نگاه می کرد که گویی روبینو شاهد واقعهای خطیر و پنهانی بوده است. روبینو ناراحت شده بود. استهزایی لغز مانند ظاهرا بر لبهای رئیس او،