نام کتاب: پرواز شبانه
سفید چنان می نمودند که خاموش به تجربه ساده ای اشتغال دارند. به ظرافت و نرمی به ابزارهای خود دست می زدند و در آسمان مغناطیسی جستجو می کردند.
یا گنج جویانی بودند در پی گنجینه نهفته.
«جواب نمیدهد؟»
«جواب نمیدهد.»
شاید باز هم در آن صدایی بشنوند که حکایت از زندگی می کرد. اگر هواپیما و چراغهای آن باز هم بالاتر می شدند تا به ستارگان بپیوندند، شاید صدایی بگوش ایشان می رسید.
ثانیه ها پیاپی میگذشت. آیا هواپیما هنوز در پرواز بود؟ هر ثانیه که میگذشت امیدی میمرد. نهر زمان زندگی را همراه می برد و می فرسود. همچنانکه مدت بیست قرن به دیوار هیکلی میکوبد، و از دل سنگ صخره میگذرد و هیکل را ویران می سازد. قرنها فرسایش نیز در هر ثانیه بانگ می زدند و هوانوردان را تهدید می کردند.
هر ثانیه که میگذشت چیزی را با خود می برد: صدای فابین، خنده او، لبخند او، سکوت همه جا سیطره مییافت. سکوت سنگین و سپس سنگینتر، همچون دریای باردار، صداها را خفه کرد.
کسی زیر لب گفت: «ساعت یک و چهل دقیقه است. سوختشان تمام شد. دیگر نمیشود در پرواز باشند.»
و باز سکوت.
مزه‌ای خشک و تلخ به لبهاشان نشست، همچون طعم خشک پایان سفر. چیزی اسرارآمیز، چیزی بیماری بخش، برایشان گذر کرده بود. و همه نیکل براق و مس مشبک به نظر می آمد که زیر اندوهی که در کارخانه های ویران می روید تیره شده بود. همه این دستگاه ها بیهوده و بیفایده شده بود، همچون یک بغل شاخه خشکیده.
یک چیز باز مانده بود، در انتظار روز ماندن. تا چند ساعت دیگر تمامی آرژانتین رو به خورشید می کرد، و در اینجا این چندتن، چنانکه گویی بر ساحلی باشند، به جای خود ایستاده به توری مینگریستند

صفحه 80 از 88