آن خانه میرفت. رحمی عمیق اما بیان ناپذیر دل ریویر را به درد آورد.
«خانم...»
زن جوان در درگاه بود و روگرداند و با تبسمی خفیف و ناچیز که قدرتش را نادیده میگرفت او را گذاشت و رفت.
ریویر باز به سنگینی نشست. «با وجود این همین زن دارد به من کمک می کند تا چیزی را که دنبالش میگردم کشف کنم.»
با دل مشغولی انگشت در انبوه پیامهای تلگرافی ایستگاههای شمالی فرو می کرد. اندیشید که: «ما برای نامیرایی دعا نمی کنیم، بلکه دعا می کنیم که اعمال ما و تمامی چیزها ناگهان از معنی و مفهوم خود عاری و بری نشوند؛ زیرا که در آن هنگام خط کامل همه چیز آشکار میشود.»
نگاه خیره او روی تلگرافها افتاد.
«اینها کوره راههایی است که مرگ برای ورود به اینجا اختیار می کند- پیامهایی که دیگر فاقد معنی شده اند.»
به روبیو نگاه کرد. این یک هم فاقد معنی بود، دیگر او هم به کاری نمی خورد. ریویر بالحن تقریبا خشن او را مخاطب قرار داد:
«باز باید وظائف شما را یادآوری کنم؟»
آنگاه دری را که به دفتر مرکزی باز میشد گشود و دید که ناپدید شدن فابین را چگونه با علائمی ضبط کرده بودند که زن فابین اگر هم میدید چیزی نمیفهمید. ورقه ای که علامت (903 .R. B ) را داشت، و هواپیمای فابین بود، تا همان وقت داخل گیره ای که بدیوار کوبیده شده بود راه یافته بود، و آن گیره مخصوص هواپیماهای مفقود بود. کارمندانی که کاغذهای پست اروپا را آماده می کردند با سستی و بیعلاقگی مشغول کار خود بودند. از فرودگاه تلفن می کردند و درباره کارمندان کشیک شب که حضورشان دیگر لزومی نداشت دستور می خواستند.
امور زندگی دچار تانی میشد. ریویر اندیشید که: این است
«خانم...»
زن جوان در درگاه بود و روگرداند و با تبسمی خفیف و ناچیز که قدرتش را نادیده میگرفت او را گذاشت و رفت.
ریویر باز به سنگینی نشست. «با وجود این همین زن دارد به من کمک می کند تا چیزی را که دنبالش میگردم کشف کنم.»
با دل مشغولی انگشت در انبوه پیامهای تلگرافی ایستگاههای شمالی فرو می کرد. اندیشید که: «ما برای نامیرایی دعا نمی کنیم، بلکه دعا می کنیم که اعمال ما و تمامی چیزها ناگهان از معنی و مفهوم خود عاری و بری نشوند؛ زیرا که در آن هنگام خط کامل همه چیز آشکار میشود.»
نگاه خیره او روی تلگرافها افتاد.
«اینها کوره راههایی است که مرگ برای ورود به اینجا اختیار می کند- پیامهایی که دیگر فاقد معنی شده اند.»
به روبیو نگاه کرد. این یک هم فاقد معنی بود، دیگر او هم به کاری نمی خورد. ریویر بالحن تقریبا خشن او را مخاطب قرار داد:
«باز باید وظائف شما را یادآوری کنم؟»
آنگاه دری را که به دفتر مرکزی باز میشد گشود و دید که ناپدید شدن فابین را چگونه با علائمی ضبط کرده بودند که زن فابین اگر هم میدید چیزی نمیفهمید. ورقه ای که علامت (903 .R. B ) را داشت، و هواپیمای فابین بود، تا همان وقت داخل گیره ای که بدیوار کوبیده شده بود راه یافته بود، و آن گیره مخصوص هواپیماهای مفقود بود. کارمندانی که کاغذهای پست اروپا را آماده می کردند با سستی و بیعلاقگی مشغول کار خود بودند. از فرودگاه تلفن می کردند و درباره کارمندان کشیک شب که حضورشان دیگر لزومی نداشت دستور می خواستند.
امور زندگی دچار تانی میشد. ریویر اندیشید که: این است