امید که آن حقیقت را در چهره او بخوانند. زیبایی از آن او بود و او نماینده چیزی مقدس بود، که دنیای سعادت بشری باشد. مدافع حرمت آن چیز جسمانی بود که آدمی چون دست به کار می زند با آن ناجوانمردانه در میافتد. چشمان خود را در مقابل تجسس درهم ایشان بست، و همه آرامشی را که آدمی در نابینایی خود ناگزیر در هم می ریزد آشکار ساخت.
ریویر او را پذیرفت.
پس اکنون آمده بود تا به خاطر گلهایش و قهوه ای که روی میز در انتظار بود و به خاطر تن نوجوان خود، افتادهوار التماس کند. باز در این اطاق، که از اطاقهای دیگر هم سردتر بود، لبانش به لرزه در آمد و به همین طریق نیز بر عفونت درون خود که در این جهان بیگانگان بیان ناپذیر بود، شهادت می داد. همه کشش و خواهش عشق او، و جان نثاری دل او، در اینجا حاوی جنبه ای خود خواهانه و مزاحم مینمود. و باز آرزو کرد که آنجا را به ترک گوید.
«مزاحم شما شدم...»
ریویر گفت: «مزاحم من نشده اید. منتها بدبختانه نه از من کاری ساخته است نه از شما، جز آنکه... صبر کنیم.»
شانه های زن حرکتی خفیف کردند و ریویر معنی آن حرکت را دریافت: «پس فایده آن چراغ که روشن کردهام، و شامی که پخته ام و گاهلیی که در گلدان نهادهام، وقتی بازگردم چیست؟»
زمانی مادری جوان راز دل خود را با ریویر در میان نهاده بود: «هنوز درست متوجه مرگ بچه ام نشده ام. این چیزهای بی اهمیت و کوچکند که دل مرا میسوزانند - وقتی چشمم به لباسهای بچه می افتد که حاضر کرده بودم، وقتی نیمشب از خواب مپرم و محبت در دلم موج می زند، و حالا مثل شیری که در پستان دارم آنهم فایدهای ندارد!» و برای این زن مرگ فابین تازه فردا آغاز میشد- در همه کارها که می کرد، در چیزهای کوچک و بی اهمیت... که دیگر هیچیک فایدهای نداشت. این نه بسرعت بلکه اندک اندک از
ریویر او را پذیرفت.
پس اکنون آمده بود تا به خاطر گلهایش و قهوه ای که روی میز در انتظار بود و به خاطر تن نوجوان خود، افتادهوار التماس کند. باز در این اطاق، که از اطاقهای دیگر هم سردتر بود، لبانش به لرزه در آمد و به همین طریق نیز بر عفونت درون خود که در این جهان بیگانگان بیان ناپذیر بود، شهادت می داد. همه کشش و خواهش عشق او، و جان نثاری دل او، در اینجا حاوی جنبه ای خود خواهانه و مزاحم مینمود. و باز آرزو کرد که آنجا را به ترک گوید.
«مزاحم شما شدم...»
ریویر گفت: «مزاحم من نشده اید. منتها بدبختانه نه از من کاری ساخته است نه از شما، جز آنکه... صبر کنیم.»
شانه های زن حرکتی خفیف کردند و ریویر معنی آن حرکت را دریافت: «پس فایده آن چراغ که روشن کردهام، و شامی که پخته ام و گاهلیی که در گلدان نهادهام، وقتی بازگردم چیست؟»
زمانی مادری جوان راز دل خود را با ریویر در میان نهاده بود: «هنوز درست متوجه مرگ بچه ام نشده ام. این چیزهای بی اهمیت و کوچکند که دل مرا میسوزانند - وقتی چشمم به لباسهای بچه می افتد که حاضر کرده بودم، وقتی نیمشب از خواب مپرم و محبت در دلم موج می زند، و حالا مثل شیری که در پستان دارم آنهم فایدهای ندارد!» و برای این زن مرگ فابین تازه فردا آغاز میشد- در همه کارها که می کرد، در چیزهای کوچک و بی اهمیت... که دیگر هیچیک فایدهای نداشت. این نه بسرعت بلکه اندک اندک از