نام کتاب: پرواز شبانه
در اطاقهای اداره راه می رفت.
به ریویر اطلاع دادند که زن فابین می خواهد او را ببیند. زن که اضطراب و تشویش شکنجه اش میداد در اطاق منشی به انتظار نشسته بود تا کی ریویر او را بپذیرد. کارمندان زیر چشمی به چهره او مینگریستند. احساس شرم و خجلت می کرد، و به حال عصبی به پیرامون خود می نگریست، هیچ حق نداشت آنجا حاضر شود. منشیان طبق معمول به کار خود مشغول بودند و به چشم او چنان می آمد که جدی را اعمال می کنند؛ در دفترهای ایشان هیچ غم بشری نبود مگر آنکه به صورت ارقام ناپایدار تقلیل یافته باشد. دنبال چیزی میگشت تا شاید از فابین او با او سخن گوید؛ در خانه همه چیز از نبودن او حکایت می کرد ملحفه که روی تخت صاف مانده بود، قهوه که روی میز بخار می کرد، و گلها که در گلدان عطر میپرا کندند. اما اینجا، در دفتر، هیچ اثری از او نبود؛ همه چیز با رحم و دوستی و خاطرات دشمنی داشت. تنها کلمه ای که بگوشش خورد (زیرا که در حضور او به حکم غریزه صدای خود را پائین برده بودند) ناسزای یکی از کارمندان بود که فریاد میزد و رسیدی را جستجو می کرد. «حساب دینامورا میگویم، خدا لعنتت کند! همان را که به سانتو میفرستیم.» زن فابین چشم باز کرد و خیره و شگفت زده به این مرد نگریست. آنگاه چشم از او گرداند و به نقشه ای که به دیوار کوبیده بود خیره شد. لبانش به نحوی تقریبا نامحسوس اندکی لرزید.
توجه به این واقعیت او را رنجه می کرد که در این اطاق خود او فرستاده اعتقادی خصمانه بود و تقریبا از آمدن پشیمان شد؛ دلش میخواست جایی نهان شود، زیرا که از بیم آنکه به او توجه کنند جرات آن نداشت که سرفه کند یا بگرید. احساس می کرد که حضور او در آن محفل نادرخور و نابجاست، چنانکه گویی برابر ایشان برهنه ایستاده باشد.
اما حقیقت او، حقیقی که در درون داشت، چندان نیرومند بود، که همه ایشان بارها به تکرار دزدیده بسوی او مینگریستند، به این

صفحه 75 از 88