دنیایی که باز آرامش پذیرفته بود، دو کودک به خواب رفته می نمودند. و چیزی از جهان مرئی به آن جهان دیگر جریان می یافت.
ریویر از همه مهربانی و لطافت زن فابین خبر داشت، ترسهایی که او را دنبال می کردند میشناخت؛ چنان بود که گفتی این عشق فقط چند مدتی، همچون بازیچه ای که به کودکی بینوا بخشند، به او عاریت داده شده بود. به فکر دستهای فابین افتاد که محکم بر آلات هدایت هواپیما چسبیده، تا چند دقیقه دیگر تعادل سرنوشت او را در خود نگاه می داشتند، آن دستها نوازش کرده، برحقه بستانی وا ایستاده، جنبشی لطیف در آن پدید آورده بودند، دستهایی بودند
که فضیلت خدابان داشتند: صورت را لمس کرده آنرا دگرگون ساخته بودند. دستهایی بودند که معجزه می کردند.
فابین اکنون در شکوه بی کرانه ابرها در حرکت بود، اما زیر هواپیما ابدیت قرار داشت. هنوز هم وجود او جزئی از مجمع الکواکب بود، تنها ساکن آنها بود. تا چند مدتی بازهم عالم را در دست داشت، و آنرا کنار سینه خود وزن می کرد. آن چرخ گردنده که در دست گرفته بود باری از گنجینه بشری را پیش می برد و نومیدانه راز ستاره ای به ستارهای دیگر، این ثروت یحاصل را به معامله عرضه می کرد، که اندکی دیگر از آن او نبود.
یک ایستگاه رادیویی بود که هنوز با او تماس داشت. تنها حلقه رابط بین او و جهان زندگان موجی از موسیقی بود، آهنگی که پائین و بالا تکرار میشد. نه ندبه و زاری بود، نه مستی و ادباری، و با این همه خالصی ترین صداهایی بود که در همه جهان از نومیدی دم میزد.
ریویر از همه مهربانی و لطافت زن فابین خبر داشت، ترسهایی که او را دنبال می کردند میشناخت؛ چنان بود که گفتی این عشق فقط چند مدتی، همچون بازیچه ای که به کودکی بینوا بخشند، به او عاریت داده شده بود. به فکر دستهای فابین افتاد که محکم بر آلات هدایت هواپیما چسبیده، تا چند دقیقه دیگر تعادل سرنوشت او را در خود نگاه می داشتند، آن دستها نوازش کرده، برحقه بستانی وا ایستاده، جنبشی لطیف در آن پدید آورده بودند، دستهایی بودند
که فضیلت خدابان داشتند: صورت را لمس کرده آنرا دگرگون ساخته بودند. دستهایی بودند که معجزه می کردند.
فابین اکنون در شکوه بی کرانه ابرها در حرکت بود، اما زیر هواپیما ابدیت قرار داشت. هنوز هم وجود او جزئی از مجمع الکواکب بود، تنها ساکن آنها بود. تا چند مدتی بازهم عالم را در دست داشت، و آنرا کنار سینه خود وزن می کرد. آن چرخ گردنده که در دست گرفته بود باری از گنجینه بشری را پیش می برد و نومیدانه راز ستاره ای به ستارهای دیگر، این ثروت یحاصل را به معامله عرضه می کرد، که اندکی دیگر از آن او نبود.
یک ایستگاه رادیویی بود که هنوز با او تماس داشت. تنها حلقه رابط بین او و جهان زندگان موجی از موسیقی بود، آهنگی که پائین و بالا تکرار میشد. نه ندبه و زاری بود، نه مستی و ادباری، و با این همه خالصی ترین صداهایی بود که در همه جهان از نومیدی دم میزد.