نام کتاب: پرواز شبانه
بندرگاه گذشته باشد، آرام در کناره پیش می رفت: در گوشه ناشناخته و پنهانی آسمان، همچون بندرگاهی در جزائر سعادت، میخرامید. زیر فابین. توفان هنوز دنیای دیگری میساخت آکنده از گردباد و توفان و رعد و برق، اما چهره ای به سفیدی برف را روی ستارگان گرفته بود.
در این هنگام همه چیز دستهایش، لباسهایش، بالهای هواپیمای درخشنده شدند، و فابین اندیشید که در برزخ جادوی شگفتی گرفتار آمده است، زیرا که نور از ستاره ها پائین نمی آمد، بلکه از پائین، از آن سفیدی برفین، روبه بالا فوران می کرد.
ابرهای زیرین پاره هایی را که ماه بر آنها می افشاند بالا می آوردند از هر سو همچون برج‌های برفی می نمودند. جویی از نور به رنگ شیر همه جا جریان داشت، و هواپیما و دو سرنشین آنرا در خود میشست. وقتی فابین رو بسوی تلگرافچی گرداند او را متبسم یافت.
بانگ زد: «این بهتر شد!»
اما کلمات او در صدای پرواز غرق شد، دو نفری به وسیله لبخند گفتگو کردند. فابین اندیشید که خیلی ابلهم که میخندم، بکلی از دست رفته ایم.
و با اینو صف، بالاخره آن هزاران بازوی تاریکی او را رها کرده بودند، آن زنجیرها گسسته بود، همچون یک زندانی که اجازه یابد اندک مدتی میان گلها آزادانه قدم بزند.
فابین اندیشید که زیادی زیباست. در میان گنجینه دور افتاده ستارگان، و در جهانی که هیچ موجود زنده ای، و هیچ نفس کشی، به جز او و همسرش در آن نبودند، پیش می رفت. به غارتگران شهرهای افسانه ای می ماندند که در طاقنماهای آکنده از گنجینه گرفتار آمده باشند و راه خلاصی برایشان بسته باشد. ایشان نیز میان این گوهرهای یخ بسته سرگردان بودند، و بالاتر از قدرت خیال ثروتمند - اما محکوم به نیستی.

صفحه 69 از 88