که این فکر تا حدود دستهایش انتقال یافته است. تکانهای شدید چرخ را فقط با لطمه های ناگهانی که به شانه هایش وارد می آمد درک می کرد. «حتما ولش می کنم. انگشتهایم باز می شود.» آن بیقیدی که بدو دست داده بود هراساندش - اینکه جرات آنرا کرده بود که چنان بیندیشد! - زیرا که اکنون چنین واهمه می کرد که دستهایش به اطاعت تلقین نادرست اندیشه اش، اندک اندک باز میشدند تا او را نابود کنند.
ممکن بود به تقلای خود ادامه دهد و بخت خود را بیازماید. می اندیشید که هیچ تقدیری از بیرون ما به ما نمیتازد. اما انسان در درون خود سرنوشت خود را همراه دارد و لحظه ای فرا می رسد که خود را شکننده مییابد؛ و آنگاه چنانکه دچار سرگیجه شده باشد خطاها و خبطها او را می فریبند.
و در همین لحظه، بالای سرش از میان دریدگی توفان، همچون کولی کشنده در پرتگاهی عمیق، یکی دو ستاره درخشیدند.
اینها را خوب می دانست که دامند. آدم در سر چاه یکی دو ستاره می بیند و دنبال آنها خود را بالا می کشد - هیچوقت نمی تواند بازگردد و تا ابد همان بالا می ماند و ستاره ها را می جاود... با اینهمه، رغبت او به روشنایی چنان بود که هواپیما را رو به بالا سوق داد.
ممکن بود به تقلای خود ادامه دهد و بخت خود را بیازماید. می اندیشید که هیچ تقدیری از بیرون ما به ما نمیتازد. اما انسان در درون خود سرنوشت خود را همراه دارد و لحظه ای فرا می رسد که خود را شکننده مییابد؛ و آنگاه چنانکه دچار سرگیجه شده باشد خطاها و خبطها او را می فریبند.
و در همین لحظه، بالای سرش از میان دریدگی توفان، همچون کولی کشنده در پرتگاهی عمیق، یکی دو ستاره درخشیدند.
اینها را خوب می دانست که دامند. آدم در سر چاه یکی دو ستاره می بیند و دنبال آنها خود را بالا می کشد - هیچوقت نمی تواند بازگردد و تا ابد همان بالا می ماند و ستاره ها را می جاود... با اینهمه، رغبت او به روشنایی چنان بود که هواپیما را رو به بالا سوق داد.