می کشیدند. نگاهی به عقربه ارتفاع هواپیما افکند - پانصد متر - درست همطراز تپه ها. اثر شدید امواج آنها را بر خود حدس زد، زیرا که اکنون چنان می نمود که تمامی این غولهای زمینی که کوچکترینشان با برخورد با آن او را هیچ می کرد، از پایه های خود جدا شده به حال مست و ناهشیار گرد او میچرخیدند.
کارناوال تیر پر برق و زرقی آن به آن به او نزدیکتر میشد.
تصمیم خود را گرفت. هر جا که میشد فرود می آمد، ولو به قیمت اصابت با زمین باشد. در هر حال برای پرهیز از برخورد با تپه ها، تنها مشعل نشستن هواپیما را به هوا انداخت. چراغ صدا کرد و چرخید و بعد جلگه وسیعی را روشن کرد و بعد خاموش شد، فابین دیده بود که زیر هواپیما همه جا دریاست!
اندیشه ها بشتاب از ذهنش میگذشتند. گم شده ایم - چهل درجه انحراف - بلی، جای شکی نیست، منحرف شدهام - گردباد بزرگی است - زمین کجاست؟ به طرف مغرب گردید. با نداشتن مشعل، دیگر از دست رفته ایم. خوب دیگر، یک روز بایست چنین میشد! و این مرد که با من است! حتما آنتن را بالا کشیده... اما دیگر خشم خلبان فرو نشسته بود. همین بس بود که دستهایش را باز کند و زندگی هر دو همچون دوباره غبار ناچیز از میان انگشتان او نابود شود. قلب تپان هر دو - خود و دوستش - را در دست داشت. و ناگهان از دستهای خود به وحشت افتاد.
در این حمله های باد پر برف و باران که به هواپیما میشد، برای مقابله با تکانهای شدید چرخ گردنده، با تمام قوت و قدرت خود به آن چرخ چسبیده بود و یک لحظه آن را رها نمی کرد، وگرنه سیمهای هدایت از دست او رها می شد. اما اکنون بر اثر فشار زیاد دیگر دستهای خود را حس نمی کرد. کوشید انگشتانش را بلند کند و همان نشانی باشد که انگشتانش هنوز هستند، اما یقین نداشت که انگشتان از او اطاعت کردند. گویی بازوانش به دو تنه بیگانه عجیب و به هم پیوسته، همچون پاروبهای لاستیکی، خاتمه می یافتند. به خود گفت «بهترست فکر کنم که چرخ گردنده را محکم گرفته ام.» اما نمی توانست یقین کند
کارناوال تیر پر برق و زرقی آن به آن به او نزدیکتر میشد.
تصمیم خود را گرفت. هر جا که میشد فرود می آمد، ولو به قیمت اصابت با زمین باشد. در هر حال برای پرهیز از برخورد با تپه ها، تنها مشعل نشستن هواپیما را به هوا انداخت. چراغ صدا کرد و چرخید و بعد جلگه وسیعی را روشن کرد و بعد خاموش شد، فابین دیده بود که زیر هواپیما همه جا دریاست!
اندیشه ها بشتاب از ذهنش میگذشتند. گم شده ایم - چهل درجه انحراف - بلی، جای شکی نیست، منحرف شدهام - گردباد بزرگی است - زمین کجاست؟ به طرف مغرب گردید. با نداشتن مشعل، دیگر از دست رفته ایم. خوب دیگر، یک روز بایست چنین میشد! و این مرد که با من است! حتما آنتن را بالا کشیده... اما دیگر خشم خلبان فرو نشسته بود. همین بس بود که دستهایش را باز کند و زندگی هر دو همچون دوباره غبار ناچیز از میان انگشتان او نابود شود. قلب تپان هر دو - خود و دوستش - را در دست داشت. و ناگهان از دستهای خود به وحشت افتاد.
در این حمله های باد پر برف و باران که به هواپیما میشد، برای مقابله با تکانهای شدید چرخ گردنده، با تمام قوت و قدرت خود به آن چرخ چسبیده بود و یک لحظه آن را رها نمی کرد، وگرنه سیمهای هدایت از دست او رها می شد. اما اکنون بر اثر فشار زیاد دیگر دستهای خود را حس نمی کرد. کوشید انگشتانش را بلند کند و همان نشانی باشد که انگشتانش هنوز هستند، اما یقین نداشت که انگشتان از او اطاعت کردند. گویی بازوانش به دو تنه بیگانه عجیب و به هم پیوسته، همچون پاروبهای لاستیکی، خاتمه می یافتند. به خود گفت «بهترست فکر کنم که چرخ گردنده را محکم گرفته ام.» اما نمی توانست یقین کند