نام کتاب: پرواز شبانه
این امید که تلگرافچی را که پشت سر او بود از حقیقت خبردار کند، اما آن دیگری خمیده بود تا جهانی ویران را با شهرهای مدفون و روشنایی مرده‌اش تماشا کند، و او را ندید.
فابین آرزو می کرد که کاش هرگونه فرمانی که میخواهند با بانگ را به او بدهند تا او اطاعت کند. اندیشید که اگر به من بگویند مدام دور بزنم دور خواهم زد و اگر بگویند رو به جنوب بروم... چون حتی در آن هنگام نیز در برخی جاها حال هوا آرام بود و در روشنی و تاریکی نور ماه آشفتگی نداشت. رفقای او در آن پائین که همچون اهل علم همه چیز را میدانستند خبر آنجاها را داشتند، و با چراغهای آویزان خود مانند گلهای شیپوری زیبا روی نقشه آن نقاط را تماشا می کردند. اما فابین چه چیزی جز از گردباد و شب میدانست، آنهم شبی این چنین که با باران مهیب تاریکی خود او را خیره کرده بود.
یقین بود که آن رفقا و همکاران او آن دو تن را در این گردبادها و ابرهای شعله ور رها نمی کردند !
همچو چیزی محال بودا مکن بود به فابین دستور دهند که جهت هواپیما را دویست و چهل درجه منحرف کند، و البته او همان کار را می کرد... اما تنها مانده بود.
چنان بود که گفتی ماده بیجان هم از یاس او متأثر شده است؛ هر بار که هواپیما زیر و بالا می رفت موتور چنان سخت میلرزید که همه بدنه هواپیما دچار لرزش خشم میگردید. فابین همه کوشش خود را به کار می بست تا هواپیما را به راه بیاورد؛ در اطاقک هواپیما خمیده چشم به صفحه افق مصنوعی دوخته بود، زیرا که توده های آسمان و زمین، بیرون هواپیما از یکدیگر شناخته می شدند و همچون جهان‌هایی که در شرف تکوین باشند درهم بودند. اما عقربه های ابزارهای پرواز با سرعت‌های ناگهانی پس و پیش می شدند و دنبال کردن آنها تقریبا غیرممکن شده بود.
بهمان زردی خلبان هواپیما که بر اثر سرعت حرکت آنها گمراه شده بود مقداری هواپیما را پایین آورده بود و در مقابل حملات نامنتظر مقاومت می ورزید، درحالی که چاه‌های هوایی کشنده او را به تاریکی

صفحه 65 از 88