نام کتاب: پرواز شبانه
خوانده بود به یاد آورد: «تنها کار همان جاودان ساختن ایشان است... آنچه درون خود می جویی ناماندگارست.» هیکل خدای خورشید را به یاد آورد که اینکاها در قدیم الایام در پرو ساخته بودند. صخره های عظیم روی کرد. اگر این صخره ها که هیکل خدای خورشیدند نبودند از تمامی آن تمدن نوی که با سنگهای عظیمش، همچون اندوهی تیره، بر انسان معاصر سنگینی می کند چه مانده بود؟ آن رهبر و پیشوای بدوی طبق قانون کدام عشق عجیب و کدام بیرحمی افراد قبیله خود را وادار کرده بود که آن قطعات عظیم سنگ را از کوهستان بالا بکشند و خود را جاودان سازند؟
و اکنون تصویری دیگر در ذهن ریویر گذشت: مردم شهرهای کوچک که شب هنگام گرد دسته های موسیقی میگشتند. اندیشید که: آنگونه سعادت، آن کندو بست ها... آن پیشوای نژادهای باستانی ممکن است چندان عطوفتی نسبت به رنج‌های آدمیان نداشته است، اما نسبت به مرگ خود رحمی بیکران داشته است. این رحم نسبت به مرگ شخصی او نبوده، بلکه شامل نژاد ما بوده که محکوم به فنا شدن زیرا انبوه شن و ماسه گردیده است و از اینروی به مردم خود فرمان داد تا دست کم آن سنگها را علم کنند که صحرای انباشته از ریگ هرگز نتواند آنها را غرقه سازد.

صفحه 63 از 88