حتی یک نفر هم از میان دهقانانی که از آن راه و پل استفاده می کردند مایل نبود این چهره مثله شود تا او از رفتن راه انسانی تا پل بعدی فارغ باشد. مهندس بازگفته بود: «رفاه جامعه همان مجموعه رفاه های افراد است و هیچ حقی ندارد که چشم انداز دورتری داشته باشد.»
و ریویر در موردی که بعدا پیش آمد چنین متذکر شد که «و با وجود این، هر چند زندگی آدمی شاید گرانبهاترین چیزهای روی زمین باشد ما همیشه به نحوی عمل می کنیم که گویی چیزی گرانبهاتر، از زندگی آدمی موجود است... اما آن چیز چیست؟»
ریویر وقتی فکر هوانوردان مفقود را می کرد دلش میگرفت همه فعالیت انسان، حتی ساختن پل، مستلزم مالیاتی است که از رنج دیگران جمع می شود، و ریویر دیگر نمی توانست نسبت به موضوع بی اعتنا بماند... «به چه مجوزی؟»
اندیشید که: این افراد که شاید گم شده اند ممکن بود زندگی خوشی را دنبال می کردند.
و چنان مینمود که دربستی زرین چراغ شب را میدید که بر چهره هایی تابیده است که یکایک کنار هم خم شده اند. «به چه مجوزی این افراد را از تمامی لذات جدا کرده ام؟» چه حقی داشت که ایشان را از سعادت شخصی محروم کند؟ آیا بالاترین قوانین چنین مقرر نکرده بود که این لذات بشری محفوظ بمانند اما ریویر این لذات را منهدم می کرد و با این وصف، ناگزیر، یک روز، آن بست های زرین همچون سراب ناپدید میشدند. پیری و مرگ، که از او نیز بیرحمترند، همه را نابود می کنند. شاید چیز دیگری هم هست، چیزی پایدارتر، که باید نجات داده شود، و شاید ریویر در راه نجات دادن این جزء از انسان در تلاش بود. جز در این صورت عمل او هیچ دفاع برنمیداشت. .
مهر ورزیدن، تنها دوست داشتن، به جایی راهبر نیست. ریویر حس تکلیف دانی خاصی داشت که از قدرت عشق بالاتر بود و شاید که در اعماق آن حس احساس لطیف دیگری خفته بود، و آن احساس هزاران فرسنگ از احساسات معمولی دور بود. جمله ای را که زمانی
و ریویر در موردی که بعدا پیش آمد چنین متذکر شد که «و با وجود این، هر چند زندگی آدمی شاید گرانبهاترین چیزهای روی زمین باشد ما همیشه به نحوی عمل می کنیم که گویی چیزی گرانبهاتر، از زندگی آدمی موجود است... اما آن چیز چیست؟»
ریویر وقتی فکر هوانوردان مفقود را می کرد دلش میگرفت همه فعالیت انسان، حتی ساختن پل، مستلزم مالیاتی است که از رنج دیگران جمع می شود، و ریویر دیگر نمی توانست نسبت به موضوع بی اعتنا بماند... «به چه مجوزی؟»
اندیشید که: این افراد که شاید گم شده اند ممکن بود زندگی خوشی را دنبال می کردند.
و چنان مینمود که دربستی زرین چراغ شب را میدید که بر چهره هایی تابیده است که یکایک کنار هم خم شده اند. «به چه مجوزی این افراد را از تمامی لذات جدا کرده ام؟» چه حقی داشت که ایشان را از سعادت شخصی محروم کند؟ آیا بالاترین قوانین چنین مقرر نکرده بود که این لذات بشری محفوظ بمانند اما ریویر این لذات را منهدم می کرد و با این وصف، ناگزیر، یک روز، آن بست های زرین همچون سراب ناپدید میشدند. پیری و مرگ، که از او نیز بیرحمترند، همه را نابود می کنند. شاید چیز دیگری هم هست، چیزی پایدارتر، که باید نجات داده شود، و شاید ریویر در راه نجات دادن این جزء از انسان در تلاش بود. جز در این صورت عمل او هیچ دفاع برنمیداشت. .
مهر ورزیدن، تنها دوست داشتن، به جایی راهبر نیست. ریویر حس تکلیف دانی خاصی داشت که از قدرت عشق بالاتر بود و شاید که در اعماق آن حس احساس لطیف دیگری خفته بود، و آن احساس هزاران فرسنگ از احساسات معمولی دور بود. جمله ای را که زمانی