«به تلفن من وصل کنید.»
هنوز آن صدای لرزان را از راه دور درست نشنیده بوده که دانست قدرت جواب گفتن به آنرا ندارد. اینکه یکدیگر را ملاقات کنند برای هر دو بیهوده و از بیهوده هم بدتر بود.
«خانم، وحشت نداشته باشید. خواهش می کنم. در شغل ما خیلی اوقات اتفاق می افتد که تا مدتها خبری به ما نمیرسد.»
ریویر به جایی رسیده بود که دیگر با مساله اندوه شخصی کوچکی مقابل نبود بلکه موضوع این بود که قدرت عمل کردن از خود او ساقط شده بود. اکنون آنچه با او مقابل شده بود مساله زن فابین نبود بلکه فرضیه دیگری از حیات بود. با شنیدن آن صدای خجول ریویر ناگزیر به درمان بی نهایت آن رحم می کرد و آن حال را دشمن خود میشناخت! چون عملیات و سعادت فردی با هم دوستی ندارند ؛ بلکه تا ابد با هم در جنگند. این زن نیز قهرمان جهان مرتبط به نفسی بود که حقوق و تکالیف مخصوص به خود داشت: دنیایی که در آن چراغی هنگام شب برروی میز نور می افشاند، تن تن را طلب می کند جهانی است از عشق و امید و خاطرات. آن زن به خاطر سعادت خود ایستادگی می کرد، و حق با او بود.
و ریویر نیز حق داشت. اما هیچ کلمه ای نمی یافت که آنرا در مقابل حقیقت آن زن عرضه کند.
حقیقت را درون خود کشف می کرد، اما این کشف حقیقت غیر بشری و بر زبان نیامدنی او با روشنی حقیر چراغ خانه ای کوچک انجام می پذیرفت!
«خانم !...»
اما زن فابین صدای او را نمی شنید. دستهایش از کوفتن بر دیوار سیاه شده بود و خود، آنگونه که به نظر ریویر می آمد، تقریبا کنار پای ویویر از حال رفته بود.
یک روز که ریویر به اتفاق مهندسی بر فراز مرد مجروحی در کنار پلی که ساختمان قریب به اتمام بود خم شده بود، آن مهندس به او گفت: «این پل ارزش صورت له شده این مرد را دارد؟»
هنوز آن صدای لرزان را از راه دور درست نشنیده بوده که دانست قدرت جواب گفتن به آنرا ندارد. اینکه یکدیگر را ملاقات کنند برای هر دو بیهوده و از بیهوده هم بدتر بود.
«خانم، وحشت نداشته باشید. خواهش می کنم. در شغل ما خیلی اوقات اتفاق می افتد که تا مدتها خبری به ما نمیرسد.»
ریویر به جایی رسیده بود که دیگر با مساله اندوه شخصی کوچکی مقابل نبود بلکه موضوع این بود که قدرت عمل کردن از خود او ساقط شده بود. اکنون آنچه با او مقابل شده بود مساله زن فابین نبود بلکه فرضیه دیگری از حیات بود. با شنیدن آن صدای خجول ریویر ناگزیر به درمان بی نهایت آن رحم می کرد و آن حال را دشمن خود میشناخت! چون عملیات و سعادت فردی با هم دوستی ندارند ؛ بلکه تا ابد با هم در جنگند. این زن نیز قهرمان جهان مرتبط به نفسی بود که حقوق و تکالیف مخصوص به خود داشت: دنیایی که در آن چراغی هنگام شب برروی میز نور می افشاند، تن تن را طلب می کند جهانی است از عشق و امید و خاطرات. آن زن به خاطر سعادت خود ایستادگی می کرد، و حق با او بود.
و ریویر نیز حق داشت. اما هیچ کلمه ای نمی یافت که آنرا در مقابل حقیقت آن زن عرضه کند.
حقیقت را درون خود کشف می کرد، اما این کشف حقیقت غیر بشری و بر زبان نیامدنی او با روشنی حقیر چراغ خانه ای کوچک انجام می پذیرفت!
«خانم !...»
اما زن فابین صدای او را نمی شنید. دستهایش از کوفتن بر دیوار سیاه شده بود و خود، آنگونه که به نظر ریویر می آمد، تقریبا کنار پای ویویر از حال رفته بود.
یک روز که ریویر به اتفاق مهندسی بر فراز مرد مجروحی در کنار پلی که ساختمان قریب به اتمام بود خم شده بود، آن مهندس به او گفت: «این پل ارزش صورت له شده این مرد را دارد؟»