14
زن فابین تلفن کرد. هر شب پیشرفت و نزدیک شدن هواپیمای پست پانتاگونیا را حساب می کرد. زیر لب میگفت «حالا از ترهلو حرکت می کند.» آنگاه باز به خواب می رفت. و باز: «دارد به سان آنتونیو نزدیک می شود، چراغهای شهر را می بیند.» آنگاه از بستر بیرون می آمد، پرده ها را پس می زد و به شتاب با نگاه آسمان را در مینوردید. «اینهمه ابر ناراحتش می کند.» گاه ماه همچون شبانی شب بیدار در آسمان سرگردان بود و زن جوان از ماه و ستارگان یا آن صدها وجود شاهد و ناظر شوهرش دل و جرات می گرفت. در حدود یک بعد از نیمه شب حضور او را در نزدیکیهای خود احساس می کرد. دیگر زیاد نمانده، بوئنوس آیرس دیده میشود، آنگاه باز برمیخاست غذایی برای شوهرش تهیه می کرد، و فنجانی قهوه داغ بر آن می افزود. «آن بالا خیلی سرد است!» همیشه چنان به استقبال شوهرش می رفت که گویی از قله برف پوشیدهای بازگشته است. «حتما خیلی سرد است!» «هیچ سردم نیست.» «به هر حال خودت را گرم کن!» یک ربع از ساعت یک گذشته همه چیز را حاضر کرده بود. آنگاه تلفن کرد. در این شب سئوالات معمولیش را کرد.
«فابین نشسته؟»
کسی که به تلفن جواب میداد سرخ و داغ شد. «شما که
زن فابین تلفن کرد. هر شب پیشرفت و نزدیک شدن هواپیمای پست پانتاگونیا را حساب می کرد. زیر لب میگفت «حالا از ترهلو حرکت می کند.» آنگاه باز به خواب می رفت. و باز: «دارد به سان آنتونیو نزدیک می شود، چراغهای شهر را می بیند.» آنگاه از بستر بیرون می آمد، پرده ها را پس می زد و به شتاب با نگاه آسمان را در مینوردید. «اینهمه ابر ناراحتش می کند.» گاه ماه همچون شبانی شب بیدار در آسمان سرگردان بود و زن جوان از ماه و ستارگان یا آن صدها وجود شاهد و ناظر شوهرش دل و جرات می گرفت. در حدود یک بعد از نیمه شب حضور او را در نزدیکیهای خود احساس می کرد. دیگر زیاد نمانده، بوئنوس آیرس دیده میشود، آنگاه باز برمیخاست غذایی برای شوهرش تهیه می کرد، و فنجانی قهوه داغ بر آن می افزود. «آن بالا خیلی سرد است!» همیشه چنان به استقبال شوهرش می رفت که گویی از قله برف پوشیدهای بازگشته است. «حتما خیلی سرد است!» «هیچ سردم نیست.» «به هر حال خودت را گرم کن!» یک ربع از ساعت یک گذشته همه چیز را حاضر کرده بود. آنگاه تلفن کرد. در این شب سئوالات معمولیش را کرد.
«فابین نشسته؟»
کسی که به تلفن جواب میداد سرخ و داغ شد. «شما که