نام کتاب: پرواز شبانه
شدید غربی بالای باهیابلانکا می رود.»
«از تره‌لو بپرس.»
«تره‌لو گزارش میدهد: باد شدید غربی، به سرعت سی متر در ثانیه. بادهای بارانی.»
«به بوئنوس آیرس اطلاع بده. از همه طرف راه ما بسته. توفان به عمق هزار کیلومتر توسعه می یابد. دید ما صفر. چه باید بکنیم؟»
خلبان اندیشید که شب بیکرانی است که نه به هیچ بندرگاهی راه می برد (زیرا که چنان مینمود که هیچ بندری راه دخول نداشت) نه بسوی صبح. تا یک ساعت و بیست دقیقه دیگر سوخت تمام میشود. دیر یا زود بایست در دریای تاریکی غوطه می خورد. آه، ای کاش همین قدر بود که خود را به روشنایی روز می رساند!
فابین سپیده دم را همچون ساحلی از شن‌های زرین به نظر آورد که در آن می توانست پس از این شب هولناک جای پایی پیدا کند. در آن هنگام زیر او، جلگه ها همچون ساحل نجات سلامت خود رای گستردند. زمین آرام مزارع خفته خود ورمه ها و تپه هایش را بر پشت می کشید. و همه پاره‌های کشتی‌های شکسته که در سایه های گرد می چرخیدند وضع تهدید آمیز خود را از دست میدادند. اگر ممکن میشد، فابین با چه لذتی به سوی رگه روشنایی روز شنا می کرد! اما نیک می دانست که در توفان محصور است؛ چه نیک و چه بد. پایان کار در همین ظلمت گره بسته بود... گاه، اگر بواقع روشنایی روز فرا می رسید، همچون نقاهت پس از بیماری بود.
گرداندن چشمانش به سوی شرق که خانه خورشید بود چه سودی داشت؟ میان او و خورشید بغازی چنان عمیق بود که این هرگز نمی توانست از آن بیرون آید.

صفحه 52 از 88