نام کتاب: پرواز شبانه
فابین به سنجش خوش آوردن و بد آوردن خود پرداخت، شاید این توفان فقط محلی بود، زیرا که از تره‌لو ( Trehew ) که ایستگاه بعدی بود علامت می رسید که فقط سه چهارم آسمان را ابر گرفته بود. همین قدر که تا بیست دقیقه دیگر از ظلمت بهم پیوسته میگذشت لابد از گیرودار آن میگریخت. با اینهمه خلبان احساس ناراحتی می کرد. به سمت چپش که جهت وزش باد بود خم شد، در صدد برآمد آن اخگرهای مبهم را که در تیره ترین شبها، اینجا و آنجا میدرخشند به چشم ببیند. اما آن اخگرهای سرگردان نیز ناپدید شده بودند حداکثر آن بود که در توده سایه ها رگه هایی ماندگار شده بودند، و در آنجا شب کمتر عایق نور می نمود یا شاید فقط آن بود که چشمانش سخت خسته شده بودند.
تلگرافچی ورقه کاغذی به دستش داد
«کجا هستیم؟»
فابین حاضر بود هر چه دارد بدهد تا خود جواب این سؤال را بداند. به پاسخ گفت: «درست نمی دانم. ما به کمک قطب نما از میان توفان پرواز می کنیم.»
باز به پائین خم شد. شعله ای که از دودکش هواپیما بیرون میزد اعصاب او را می فرسود.
شعله، آن عقب، مانند افشانی از گلهای آتشین به موتور چسبیده بود، و چنان رنگ پریده مینمود که مهتاب می توانست آنرا هیچ کند، اما در این هیچی که هواپیما را در برگرفته بود آن شعله تمامی جهان مرئی را احاطه کرده بود. فابین آن شعله را، که همچون لهیب مشعل در جریان باد رها میشد، تماشا کرد.
هر سی ثانیه یک بار فابین در اطاقک خم میشد تا ژیروسکوپ و قطب نما را نگاه کند. جرات نداشت چراغ‌های تار سرخ را که چند لحظه ای چشمان او را خیره میساختند روشن کند، اما عقربه های شب تاب درخشش پریده‌رنگ و نقطه نشان خود را مدام بخش می کردند.
و خلبان در آن همه عقربه و ارقام چایی اطمینانی توهمی یافت،

صفحه 50 از 88