مکرر بیرون می دهد باز در زمین فرو کند.
سیر اندیشه او باز متوجه آن خلبان شد.
دارم او را از ترس می رهانم. او را هدف حمله قرار نداده بودم، بلکه از میان او به آن بیحرکتی لجوج که افراد مواجه یا مجهول را فلج می کند حمله کردم. اگر به حرفهایش گوش بدهم و همدردی کنم و اگر ماجرای او را جدی بگیرم، آنوقت خیال برش میدارد که از سرزمین اسرار بازگشته است، و ریشه ترس تنها همان اسرار است. باید کلک اسرار را بکنیم. افرادی که به سیاه چال تاریکی فرو رفته اند باید بالا بیایند و بگویند که هیچ چیز در آن نبوده است! این مرد باید به درون شب تیره وارد شود، وسط ظلمت بماند و حتی آن فانوس را هم نداشته باشد که نورش وقتی روی دست یا بال بیفتد کافی است که مجهول را یک وجب عقب بنشاند.
با این وصف ارتباطی خاموش که در اعماق ایشان بود ریویر و خلبان او را در نبرد متحد می ساخت. همگی به کارکنان یک کشتی میمانستند که برای حصول پیروزی، اراده مشترکی دارند.
ریویر نبردهای دیگری را به خاطر آورد که برای تسخیر شب به آنها پیوسته بود. در محافل رسمی از شب همچون صحرای نامکشوف وحشت داشتند. فکر راه انداختن هواپیمایی به سرعت دویست و بیست کیلومتر میان توفان و مه و تمامی موانعِ استواری که شب در تاریکی خود پوشانده است ممکن است برای هواپیمایی ارتش مناسب باشد؛ یک شب که هوا خوب است هواپیما راه می افتد، بمبهایش را خالی می کند و به نقطه مبدا باز می گردد. اما خطوط شبانه غیر نظامی ناگزیر بودند که با شکست مواجه شوند. ریویر میگفت: «این مساله حیاتی مماتی است، چون آن مقدار مسافت را که روز از راه آهن و کشتی جلو می افتم شبها از نو عقب می مانیم.»
با انزجار تمام سخنان مخالفان را شنیده بود که از ترازنامه و بیمه و از همه مهمتر عقاید عامه دم میزدند. ریویر فریاد میزد: «عقاید عامه! عامه همان کاری را می کنند که بهشان بگوئیم باید بکنند.» اما به خود می گفت اینها همه اتلاف وقت است. چیزی از همه اینها
سیر اندیشه او باز متوجه آن خلبان شد.
دارم او را از ترس می رهانم. او را هدف حمله قرار نداده بودم، بلکه از میان او به آن بیحرکتی لجوج که افراد مواجه یا مجهول را فلج می کند حمله کردم. اگر به حرفهایش گوش بدهم و همدردی کنم و اگر ماجرای او را جدی بگیرم، آنوقت خیال برش میدارد که از سرزمین اسرار بازگشته است، و ریشه ترس تنها همان اسرار است. باید کلک اسرار را بکنیم. افرادی که به سیاه چال تاریکی فرو رفته اند باید بالا بیایند و بگویند که هیچ چیز در آن نبوده است! این مرد باید به درون شب تیره وارد شود، وسط ظلمت بماند و حتی آن فانوس را هم نداشته باشد که نورش وقتی روی دست یا بال بیفتد کافی است که مجهول را یک وجب عقب بنشاند.
با این وصف ارتباطی خاموش که در اعماق ایشان بود ریویر و خلبان او را در نبرد متحد می ساخت. همگی به کارکنان یک کشتی میمانستند که برای حصول پیروزی، اراده مشترکی دارند.
ریویر نبردهای دیگری را به خاطر آورد که برای تسخیر شب به آنها پیوسته بود. در محافل رسمی از شب همچون صحرای نامکشوف وحشت داشتند. فکر راه انداختن هواپیمایی به سرعت دویست و بیست کیلومتر میان توفان و مه و تمامی موانعِ استواری که شب در تاریکی خود پوشانده است ممکن است برای هواپیمایی ارتش مناسب باشد؛ یک شب که هوا خوب است هواپیما راه می افتد، بمبهایش را خالی می کند و به نقطه مبدا باز می گردد. اما خطوط شبانه غیر نظامی ناگزیر بودند که با شکست مواجه شوند. ریویر میگفت: «این مساله حیاتی مماتی است، چون آن مقدار مسافت را که روز از راه آهن و کشتی جلو می افتم شبها از نو عقب می مانیم.»
با انزجار تمام سخنان مخالفان را شنیده بود که از ترازنامه و بیمه و از همه مهمتر عقاید عامه دم میزدند. ریویر فریاد میزد: «عقاید عامه! عامه همان کاری را می کنند که بهشان بگوئیم باید بکنند.» اما به خود می گفت اینها همه اتلاف وقت است. چیزی از همه اینها