نام کتاب: پرواز شبانه
«کی هست که ترس برش ندارد؟ کوه‌ها بالا سر من بودند. وقتی خواستم هواپیما را از کوه بالاتر ببرم دچار بادهای شدید پر برف شدم. وقتی آدم نتواند هیچ چیز را ببیند، آنوقت باد شدید پر برف... جای آنکه بالاتر بروم صد متر هم پائین تر آمدم. حتی ژیروسکوپ و مانومتر را هم نمی توانستم ببینم. به نظرم رسید که موتور بد کار می کند و داغ شده است. درجه فشار روغن هم پائین می رفت. هوا هم مثل طاعون مصری سیاه بود. خیلی دلم میخواست یک دفعه دیگر نورهای شهر را ببینم.»
«قوه تخیل تو خیلی زیاد است. عیب کار همین است.»
خلبان او را گذاشت و بیرون رفت.
ریویر به پشتی صندلی دسه دار تکیه کرد و انگشتانش را در موی خاکستریش فرو برد.
اندیشید که این شجاعترین افراد من است. کاری که آن‌شب کرده کاملا درست بود، اما من از ترسیدنش جلوگیری کردم.
باز احساس کرد که حال ضعف بر او چیره میشود.
اندیشید که، برای اینکه شخص محبوب باشد کافی است که رحم نشان بدهد. اما من خیلی کم رحم نشان میدهم، یا آنرا پنهان می کنم. یقین است که ایجاد دوستی و مهربشری از دوروبر خیلی خوب است، پزشک می تواند در طی کار خود از این حال لذت ببرد. اما من بنده حوادثم و برای اینکه دیگران را هم وادارم خادم حوادث باشند باید افرادم را مثل فولاد آبدیده کنم. هر شب وقتی گزارشهای مربوط به پروازها را می خوانم آن احتیاج تیره و تار همراه من میشود. اگر سست بگیرم و حوادث را به خود بگذارم و کارها را به جریان عام آنها بسپارم، همیشه بطور اسرارآمیزی چیزی روی می دهد. چنان است که گویی تنها اراده من از شکستن هواپیما یا از اینکه توفان پست را نگاهدارد جلوگیری می کند. گاهی از قدرت خودم متعجب میشوم.
انکار ریویر همچنان جریان داشت.
شاید خیلی هم ساده باشد. مثل کار بی انتهای باغبان روی چمن، تنها فشار دست او کافی است که جنگل بکری را که زمین مکرر در

صفحه 46 از 88