نام کتاب: پرواز شبانه
11
ریویر او را خوشامد گفت.
گفت: «در آن سفر آخری خوب حقه ای به من زدی، ها! با اینکه گزارش‌های مربوط به هوا همه خوب بود از وسط راه برگشتی. خوب می توانستی به راهت ادامه بدهی. ترس برت داشت؟»
خلبان که بهتش زده بود جوابی نیافت. آهسته دستهایش را روی هم میمالید آنگاه سر برداشت و به چشمان ریویر نگاه کرد.
در جواب گفت: «بله.»
ریویر در اعماق وجود برای این مرد شجاع که گرفتار ترس شده بود احساس تاسف کرد. خلبان کوشید توضیح دهد.
«هیچ چیز را نمی دیدم. شکی نیست که اگر بیشتر می رفتم... شاید رادیو میگفت... اما چراغم ضعیف میشد و من دستهای خودم را هم نمیدیدم. سعی کردم چراغ پرواز را روشن کنم تا دست کم یک بال را ببینم، اما چیزی ندیدم مثل این بود که ته سیاه چال باشم و راه بیرون رفتن نداشته باشم. بعد موتورم صدای خرابی کرد.»
«اینطور نیست.»
«اینطور نیست؟»
«نه. موتور را دیدیم. هیچ عیبی نداشت. اما هر وقت کسی را ترس بردارد خیال می کند موتور عیب کرده.»

صفحه 45 از 88