و زبرترین پارچه ها و سنگین ترین چرم را که پوشش دهقانی بود برگزید. هر چه سنگین تر می شد، زن بیشتر او را میخواست. زن خود کمربند او را بست و کمک کرد تا چکمه هایش را به پا کند.
«این چکمه ها پای مرا میزند!»
«این چکمه ها را پا کن.»
«یک ریسمان برای چراغ خطرم بیاور.»
زن او را برانداز کرد و آخرین عیبی را که در پوشش او یافت برطرف ساخت، اکنون همه چیز درست و مرتب بود.
«خیلی قشنگ شدی.»
آنگاه زن دریافت که مرد بدقت موهایش را برس میزند.
زن پرسید: «تا ستاره ها تماشا کنند؟»
«نمی خواهم پیر جلوه کنم.»
«حسودیم میشود.»
مرد باز خندید و او را بوسید و به لباسهای سنگین خود فشارش داد. آنگاه زن را همچون دختر کوچکی میان بازوان گشوده خود از زمین برگرفت، و همچنان خندان او را بر بستر نهاد.
«بگیر بخواب!»
در را پشت سر خود بست و همچنان که میان مردم غیر مشخصی دیرگاه روانه شد نخستین قدم را بسوی پیروزی های خود برداشت.
زن به جا مانده غمناک به گلها و کتابها، آن چیزهای کوچک دوست نما، نگاه می کرد که در نظر مرد بیش از ته دریا ارزش نداشتند.
«این چکمه ها پای مرا میزند!»
«این چکمه ها را پا کن.»
«یک ریسمان برای چراغ خطرم بیاور.»
زن او را برانداز کرد و آخرین عیبی را که در پوشش او یافت برطرف ساخت، اکنون همه چیز درست و مرتب بود.
«خیلی قشنگ شدی.»
آنگاه زن دریافت که مرد بدقت موهایش را برس میزند.
زن پرسید: «تا ستاره ها تماشا کنند؟»
«نمی خواهم پیر جلوه کنم.»
«حسودیم میشود.»
مرد باز خندید و او را بوسید و به لباسهای سنگین خود فشارش داد. آنگاه زن را همچون دختر کوچکی میان بازوان گشوده خود از زمین برگرفت، و همچنان خندان او را بر بستر نهاد.
«بگیر بخواب!»
در را پشت سر خود بست و همچنان که میان مردم غیر مشخصی دیرگاه روانه شد نخستین قدم را بسوی پیروزی های خود برداشت.
زن به جا مانده غمناک به گلها و کتابها، آن چیزهای کوچک دوست نما، نگاه می کرد که در نظر مرد بیش از ته دریا ارزش نداشتند.