مرد در فکر مهمی بود که شاید در حوالی پورتو آلگره با آن برخورد می کرد.
«نقشه ام را کشیده ام. میدانم درست کجا باید دور بزنم.»
هنوز هم از دریچه خم بود و عمیقا همچون کسی که بخواهد برهنه در دریا بجهد نفس می کشید.
زن گفت: «مثل اینکه اصلا فکرش را هم نمی کنی! کی برمیگردی؟»
گفت یک هفته یا شاید ده روز دیگر. و بعد: «فکرش را بکنم؟» چرا فکرش را بکند؟ تمام آن شهرها و جلگه ها و کوهها... آزاد پیش میرفت تا آنهمه را تسخیر کند. اندیشید که در مدتی کمتر از یک ساعت بوئنوس آیرس را در مینوشت و بعد آنرا به دور می افکند!
به اندیشه خود خندید. این شهر... چیزی نماند که آنرا پشت سربگذارد. شب راه افتادن خیلی خوب است. آدم شیر گاز را باز می کند. ورودیه جنوب دارد، ده ثانیه بعد بالای منظره دور زده و رو به شمال میرود. شهر مثل ته دریا است.
زن در فکر تمامی چیزهایی بود که مرد باید از دست بنهد تا فتح کند. «پس خانه و زندگیت را دوست نداری؟»
«خیلی هم دوست دارم.»
اما زن می دانست که شوهر بهمان زودی در فکر رفتن است و حتی همان وقت هم شانه های مصمم او به آسمان فشار می آوردند.
زن آسمان را نشان داد. «شب قشنگی است. نگاه کن، راهت را با ستاره فرش کرده اند!»
مرد خندید «آره.»
زن دستهایش را روی شانه های مرد نهاد و حرارت مرطوب شانه ها آرامش او را برهم زد؛ آیا خطری گوشت زنده جوان شوهرش را تهدید می کرد؟
«میدانم چقدر قوی هستی- اما مواظب خودت باش!»
«البته مواظب هستم.»
آنگاه مشغول لباس پوشیدن شد. به مناسبت وضع هوا خشن ترین
«نقشه ام را کشیده ام. میدانم درست کجا باید دور بزنم.»
هنوز هم از دریچه خم بود و عمیقا همچون کسی که بخواهد برهنه در دریا بجهد نفس می کشید.
زن گفت: «مثل اینکه اصلا فکرش را هم نمی کنی! کی برمیگردی؟»
گفت یک هفته یا شاید ده روز دیگر. و بعد: «فکرش را بکنم؟» چرا فکرش را بکند؟ تمام آن شهرها و جلگه ها و کوهها... آزاد پیش میرفت تا آنهمه را تسخیر کند. اندیشید که در مدتی کمتر از یک ساعت بوئنوس آیرس را در مینوشت و بعد آنرا به دور می افکند!
به اندیشه خود خندید. این شهر... چیزی نماند که آنرا پشت سربگذارد. شب راه افتادن خیلی خوب است. آدم شیر گاز را باز می کند. ورودیه جنوب دارد، ده ثانیه بعد بالای منظره دور زده و رو به شمال میرود. شهر مثل ته دریا است.
زن در فکر تمامی چیزهایی بود که مرد باید از دست بنهد تا فتح کند. «پس خانه و زندگیت را دوست نداری؟»
«خیلی هم دوست دارم.»
اما زن می دانست که شوهر بهمان زودی در فکر رفتن است و حتی همان وقت هم شانه های مصمم او به آسمان فشار می آوردند.
زن آسمان را نشان داد. «شب قشنگی است. نگاه کن، راهت را با ستاره فرش کرده اند!»
مرد خندید «آره.»
زن دستهایش را روی شانه های مرد نهاد و حرارت مرطوب شانه ها آرامش او را برهم زد؛ آیا خطری گوشت زنده جوان شوهرش را تهدید می کرد؟
«میدانم چقدر قوی هستی- اما مواظب خودت باش!»
«البته مواظب هستم.»
آنگاه مشغول لباس پوشیدن شد. به مناسبت وضع هوا خشن ترین