چیزی نبود. زن نگاهی به بازوان نیرومند او افکند که تا ساعتی دیگر سرنوشت پست اروپا را در خود می گرفت، و مسوولیتی عظیم را همچون تقدیر یک شهر با خود می برد. این اندیشه زن را به زحمت انداخت. اینکه این مرد تنها از میان چند میلیون نفر محکوم به قربانی شدن بود زن را غمگین می ساخت. این امر مرد را از عشق زن بیگانه می کرد. زن او را پرورده و بر او پاس داده بود، اما نه برای خود بلکه برای این شب که مرد را از او می ربود. آنهم به خاطر نبردها و وحشتها و پیروزیها که زن هرگز خبر نمیشد. آنها، آن دستهای مرد، چیزهای وحشی بودند و تنها برای نوازش کردن اهلی و رام می شدند، تکلیف دشوار حقیقی آن دستها بر زن نامعلوم بود. تبسم آن مرد را می شناخت، و با راههای عشق باختن آشنا بود، و خشم خدایی او را در میان توفان نمیشناخت، می توانست آن مرد را در تور شکننده موسیتی و عشق و گل گرفتار سازد، اما هر بار که مرد به دنبال کار خود می رفت به نظر زن چنان می رسید که از گذاشتن او و عشق و گل و موسیقی او و رفتن هیچ اندوهی نداشت.
مرد چشمانش را گشود. «چه ساعتی است؟»
«نیمه شب.»
«هوا چه جور است؟»
«نمیدانم.»
مرد برخاست و تمدد اعصابی کرد و به سوی پنجره رفت. «زیاد سرد نخواهد بود. باد از کدام طرف است؟»
«من از کجا بدانم؟»
مرد از دریچه به بیرون خم شد. «از جنوب میاید. از این بهتر نمی شود. در هر حال تا برزیل که برسم می آید.»
نگاهی به ماه افکند و اشعه زر بخش آنرا خریداری کرد و آنگاه نگاه خیره اش به شهر زیر پایش افتاد. به نظرش آمد که شهر گرم یا مهربان یا درخشان نیست ؛ به همان زودی در چشم ذهنی او شنهای بی ارزش و رخشنده آن از خاطر محو میشدند.
«در چه فکری؟»
مرد چشمانش را گشود. «چه ساعتی است؟»
«نیمه شب.»
«هوا چه جور است؟»
«نمیدانم.»
مرد برخاست و تمدد اعصابی کرد و به سوی پنجره رفت. «زیاد سرد نخواهد بود. باد از کدام طرف است؟»
«من از کجا بدانم؟»
مرد از دریچه به بیرون خم شد. «از جنوب میاید. از این بهتر نمی شود. در هر حال تا برزیل که برسم می آید.»
نگاهی به ماه افکند و اشعه زر بخش آنرا خریداری کرد و آنگاه نگاه خیره اش به شهر زیر پایش افتاد. به نظرش آمد که شهر گرم یا مهربان یا درخشان نیست ؛ به همان زودی در چشم ذهنی او شنهای بی ارزش و رخشنده آن از خاطر محو میشدند.
«در چه فکری؟»