نام کتاب: پرواز شبانه
میشود که وسیله آن معلوم بشود: پس روبله باید تنبیه شود.
منشی که متوجه هیچ چیز نشده بود با ماشین تحریر مشغول بود.
«چه ماشین می کنی؟»
«حسابهای دو هفتگی را.»
«چرا حاضر نشده؟»
«من... من...»
«رسیدگی خواهم کرد.»
ریویر اندیشید که عجیب چیزها روی هم انبار میشوند. چه جور یک نیروی تیره و تار، نیرویی که جنگلهای بکر برمی افرازد، هر وقت کار بزرگی در شرف انجام یافتن است خود را نشان میدهد. وانگاه به فکر معابدی افتاد که با فشار پنجه های ضعیف پیچکها پاره پاره شده اند.
کار بزرگ...
به خود دل داد و زمام اندیشه را رها کرد. این افراد زیر دستم را دوست دارم. با خود آنها مخالفتی ندارم، بلکه با آنچه بوسیله آنها پیش بیاید مخالفم... قلبش تند می کوفت و همین آزارش میداد... نه، نمیتوانم بگویم کار من درست است یا زندگی انسان درست چه قیمتی دارد، یا ارزش رنج و عدالت چست. ارزش شادی دیگری را من از کجا بدانم؟ یا ارزش دستهای لرزان را ؟یا ارزش مهربانی یا رحم را؟
زندگی چنان از تضادها انباشته است، که آدم فقط بهر راهی شد باید از وسط آن بگذرد. اما باقی ماندن، خلق کردن، این تن ناچیز را مبادله کردن...
چنانکه گویی بخواهد اندیشه های خود را به پایان رساند، زنگ تلفن داخلی را به صدا درآورد.
«به خلبان پست اروپا تلفن کنید و به او بگوئید قبل از رفتن سری به من بزند.»
چون در این فکر بود که: با به ترتیبی بدهم که بیخودی از وسط راه برنگردد. اگر افرادم را تحریک نکنم قطعی است که شب عصبی مزاجشان می کند.

صفحه 40 از 88