نام کتاب: پرواز شبانه
آنوقت شما چطور میگوئید...؟ آنوئت بچه ها چه می گویند، در کارگاه به حال من نمی خندند! به ریش من نمی خندند!»
«نمی توانم از آن جلوگیری کنم.»
«بچه های خودم، قربان. من عائله دار هستم.»
«قبلا گفتم که میتوانی به سوار کردن ماشین ها ادامه بدهی.»
«آخر، قربان، شهرتم چه میشود. بعد از بیست سال سابقه یک کارمند قدیمی مثل من!»
«ماشین ها را سوار کن.»
«خیر، قربان، این کار از من ساخته نیست. قربان، یک طوری است که نمیتوانم.»
دستهای پیر میلرزیدند و ریویر از گوشت فربه ز چین خورده آن دستها که زیبایی مخصوصی داشتند روی گرداند.
«خیر، قربان، خیر. ضمنا چیز دیگری هم هست که میخواستم عرض کنم.»
«دیگر بس است.»
ریویر اندیشید که این او نیست، آنکه به این خشونت رانده می شود او نیست، بلکه آن خرابکاری است که شاید هم پیرمرد مسؤول آن نباشد، هرچند از طریق او پدیدار شده. باز اندیشید که چون ما میتوانیم به وقایع فرمان بدهیم و وقایع از ما اطاعت می کنند و ما هم ب این طریق خلاق میشویم این مردم هم چیزی هستند که آنها را خلق می کنیم. یا وقتی خرابکاری از طریق آنها پیدا می شود دور شان می اندازیم.
پیرمرد گفته بود « چیز دیگری هم هست که میخواستم عرض کنم» دیگر چه می خواست بگوید؟ لابد اینکه من، هرچه زندگی را ارجمند می کند از او دزدیده ام؟ یا اینکه صدای ابزارها را روی فولاد هواپیماها دوست داشته، یا اینکه تمامی شعر با حرارت زندگی دیگر برای او موجود نیست... و بالاخره آدم باید زندگی کند؟
ریویر زیر لب گفت: «خیلی خسته ام.» و تبش بالا رفت و پنهانی او را نوازش می کرد. «از صورت پیرمرد خوشم آمده بود.» با انگشت

صفحه 38 از 88