«کارکنان فلوریانوپولیس چون از رعایت مقررات حائل ...»
ریویر امضا کرد.
«آقای ریچارد سرپرست فرودگاه به عنوان تنبیه اداری بنا به دلایل ذیل منتقل میشود...»
ریویر امضا کرد.
آنگاه، چون دردی که در پهلو داشت، هرچند خفه شده بود باز باقی بود، اندیشه های او را به خود او برگرداند و حالی بالنسبه تلخ پر او چیره شد.
«عادلم یا ظالم؟ هیچ نمیدانم. تنها چیزی که میدانم آن است که وقتی سخت بگیرم کمتر سانحه ای پیش می آید. آنکه مسؤول است فرد نیست بلکه نوعی نیروی پنهانی است که من نمی توانم بی آنکه گریبان همه را بگیرم به آن نیرو دسترسی یابم. اگر صرفا با انصاف بودم آنوقت هر پرواز شبانه ای در حکم خطر مرگ بود.»
نوعی نفرت بر او چیره شد، چون راهی چنین دشوار برای خود برگزیده بود. اندیشید که رحم چیز خوبیست. همچنانکه سرگرم اندیشه های خود بود، اوراق را زیر و رو می کرد.
«آقای روبله (Roblets) از تاریخ فوق از ذخیرi ...L
ریویر پیرمرد و مذاکره شب پیش خود را با او به یاد آورد.
«هیچ راه فراری ندارد، باید برای دیگران سرمشق بشود.»
«آخر، قربان... این تنها دفعه بود، قربان همین یک دفعه بود... و من همه عمرم مشغول این کار بوده ام!»
«باید وسیله عبرت دیگران بشود »
«آخر... آخر، قربان. التفات بفرمائید اینها را ببینید.»
یک دفترچه جیبی مچاله، یک عکس روزنامه ای که روبله جوان را کنار یک هواپیما نشان می داد. ریویر دید که چگونه دستهای پیر او روی ورق پاره شهرتش میلرزیدند.
«قربان این عکس در ۱۹۱۰ برداشته شد. این اولین هواپیمایی بود که در آرژانتین دیده شد و من خودم آنرا سوار کردم. فکرش را بکنید قربان، من از سال ۱۹۱۰ در هوانوردی بوده ام. بیست سال تمام.
ریویر امضا کرد.
«آقای ریچارد سرپرست فرودگاه به عنوان تنبیه اداری بنا به دلایل ذیل منتقل میشود...»
ریویر امضا کرد.
آنگاه، چون دردی که در پهلو داشت، هرچند خفه شده بود باز باقی بود، اندیشه های او را به خود او برگرداند و حالی بالنسبه تلخ پر او چیره شد.
«عادلم یا ظالم؟ هیچ نمیدانم. تنها چیزی که میدانم آن است که وقتی سخت بگیرم کمتر سانحه ای پیش می آید. آنکه مسؤول است فرد نیست بلکه نوعی نیروی پنهانی است که من نمی توانم بی آنکه گریبان همه را بگیرم به آن نیرو دسترسی یابم. اگر صرفا با انصاف بودم آنوقت هر پرواز شبانه ای در حکم خطر مرگ بود.»
نوعی نفرت بر او چیره شد، چون راهی چنین دشوار برای خود برگزیده بود. اندیشید که رحم چیز خوبیست. همچنانکه سرگرم اندیشه های خود بود، اوراق را زیر و رو می کرد.
«آقای روبله (Roblets) از تاریخ فوق از ذخیرi ...L
ریویر پیرمرد و مذاکره شب پیش خود را با او به یاد آورد.
«هیچ راه فراری ندارد، باید برای دیگران سرمشق بشود.»
«آخر، قربان... این تنها دفعه بود، قربان همین یک دفعه بود... و من همه عمرم مشغول این کار بوده ام!»
«باید وسیله عبرت دیگران بشود »
«آخر... آخر، قربان. التفات بفرمائید اینها را ببینید.»
یک دفترچه جیبی مچاله، یک عکس روزنامه ای که روبله جوان را کنار یک هواپیما نشان می داد. ریویر دید که چگونه دستهای پیر او روی ورق پاره شهرتش میلرزیدند.
«قربان این عکس در ۱۹۱۰ برداشته شد. این اولین هواپیمایی بود که در آرژانتین دیده شد و من خودم آنرا سوار کردم. فکرش را بکنید قربان، من از سال ۱۹۱۰ در هوانوردی بوده ام. بیست سال تمام.