9
ریویر، همچنانکه با یک دسته کاغذ در دست، رو به دفتر خود نهاد، تیر درد را که از چند هفته پیش او را می آزرد در پهلوی خود احساس کرد.
«این بد شد...»
لحظه ای به دیوار تکیه کرد.
«چه احمقانه!»
آنگاه خود را به صندلی رساند.
یک بار دیگر خود را همچون شیری در دام افتاده دید و غمی سترگ بر او چیره شد. «فکرش را نمیشود کرد که بعد از اینهمه سال خدمت به این روز بیفتم! پنجاه سال دارم؛ تمام این مدت عمر خودم را با کار پر کرده ام، خودم را تعلیم داده ام، در راه هدف خود جنگیده ام، طریق وقایع را عوض کرده ام، و آنوقت این بیمروت گریبان مرا گرفته چنان مرا اسیر خود کرده که دیگر هیچ چیز در دنیا نیست. احمقانه است.»
یکی دو قطره عرق را از چهره زدود، درنگ کرد تا درد آرام گرفت و خود به کار نشست و به بررسی یادداشتهای روی میز پرداخت.
«هنگام باز کردن موتور 301 در بوئنوس آیرس متوجه شدیم که... متصدی این کار شدیدا مجازات خواهد شد.»
ریویر زیر آن امضا کرد.
ریویر، همچنانکه با یک دسته کاغذ در دست، رو به دفتر خود نهاد، تیر درد را که از چند هفته پیش او را می آزرد در پهلوی خود احساس کرد.
«این بد شد...»
لحظه ای به دیوار تکیه کرد.
«چه احمقانه!»
آنگاه خود را به صندلی رساند.
یک بار دیگر خود را همچون شیری در دام افتاده دید و غمی سترگ بر او چیره شد. «فکرش را نمیشود کرد که بعد از اینهمه سال خدمت به این روز بیفتم! پنجاه سال دارم؛ تمام این مدت عمر خودم را با کار پر کرده ام، خودم را تعلیم داده ام، در راه هدف خود جنگیده ام، طریق وقایع را عوض کرده ام، و آنوقت این بیمروت گریبان مرا گرفته چنان مرا اسیر خود کرده که دیگر هیچ چیز در دنیا نیست. احمقانه است.»
یکی دو قطره عرق را از چهره زدود، درنگ کرد تا درد آرام گرفت و خود به کار نشست و به بررسی یادداشتهای روی میز پرداخت.
«هنگام باز کردن موتور 301 در بوئنوس آیرس متوجه شدیم که... متصدی این کار شدیدا مجازات خواهد شد.»
ریویر زیر آن امضا کرد.