نام کتاب: پرواز شبانه
از میان سایه بسوی چراغ خود باز می گشت، همچون غواصی که به سطح آب باز آید، تنهایی حرکت و جنبش او را با اسرار خود، همچون حرکات شناگر در فشار آبهای زیرین، سنگین می ساخت.
«صبر کن! خودم جواب میدهم.»
ریویر گوشی را برداشت و یک دنیا زمزمه در گوشهایش پیچید.
«ریویر».
نخست صداهای درهم، آنگاه کسی گفت: «شما را به ایستگاه رادیو وصل می کنم.»
صدای قطع و وصل در گوشی پیچید، آنگاه صدایی دیگر گفت: «اینجا ایستگاه رادیو. خبرها را به شما می رسانم.»
ریویر با تکان دادن سر یادداشت بر میداشت. « بسیار خوب... بسیارخوب...» خبر مهمی نبود، همان خبرهای معمولی روزمره. ریودوژانیرو اطلاعات می خواست. مونته ویدیو خبر هوا را میداد، مندوزا خبر ایستگاه را می داد. صداها همه آشنا بود.
ریویر پرسید: « هواپیماها چطور؟»
«هوا توفانی است. امشب خبر هواپیماها را نمیشنویم.»
«بسیارخوب.»
ریویر اندیشید که اینجا شب صاف و پر ستاره است. با وجود این آن افراد می توانند در آن بوی توفان دوردست را کشف کنند.
گفت: «بسیار خوب، حالا دیگر کاری ندارم.»
همینکه ریویر از جا برخاست کارمند کشیک او را بسخن گرفت: «قربان، چند کاغذ هست که باید امضا کنید.»
ریویر متوجه شد که این زیر دست خود را، که او نیز سنگینی شب را بر دوش می کشید، بسیار دوست می دارد. اندیشید که: «ما رفیق جنگی هستیم. اما گمان نمی کنم هیچوقت حدس بزند که بیداری امشب چقدر ما را به هم نزدیک می کند.»

صفحه 35 از 88