نام کتاب: ویکتوریا
-خدای من، کاملا سرخ شده است، خون افتاده. نه، نمالید. بگذارید آن را ببندم. دستمال شما ضخیم است، آن را بردارید. من مال خودم را میدهم. باورنکردنی است. درست وسط چشم. ویکتوریا هم بی آن که کلمه ای بگوید، دستمال خودش را عرضه کرد. سپس با قدم های آهسته به سمت در شیشه ای رفت و در آنجا پشت به سالن ایستاد و بیرون را نگاه کرد. دستمالش را به صورت نوارهای باریک میدرید. چند لحظه بعد در را باز کرد و خاموش، گالری را ترک کرد.

صفحه 99 از 143