ویکتوریا برخاست و پرسید: . چیزی فراموش کرده اید؟
ستوان که به شدت، پا به زمین می کوبید در نزدیکی در چند قدمی برداشت و راست به سوی یوهان رفت و گویی بدون تعمد به او خورد و بعد در حالی که همان طور محکم پا به زمین می کوبید به طرف دربرگشت.
یوهانس با خندهای خالی از هر احساس گفت: - مرد، مواظب باشید، به چشمم زدید. ستوان جواب داد: . اشتباه می کنید، به شما سیلی زدم. می فهمید؟ می فهمید؟... یوهانس دستمالش را در آورد، چشمش را پاک کرد و گفت:
- شوخی می کنید. خودتان هم خوب می دانید که میتوانم شما را تا کنم و در جیبم بگذارم.
این را گفت و از جا برخاست.
آن وقت توان با شتاب در را باز کرد و بیرون رفت. و ضمن این که سر بر می گرداند با تمسخر گفت:
- شوخی نمی کنم، شوخی نمی کنم، حیوان! | و در را با سروصدا بسته یوهانس دوباره نشست.
ویکتوریا، همان طور بی حرکت، تقریبا در وسط سالن ایستاده بود و به شدت رنگ پریده به بوهانس نگاه می کرد...
کامیلا که به شدت متحیر شده بود پرسید: . ناراحتتان کرد؟ . متوجه نبود، به چشمم زد، ببینید