داد. او کجا بود؟ در پارک؟ مسلما آنجا نبود. کامیلا همه جای پارک را گشته بود و بوهانس را نیافته بود. آه! مسلما نه، آنجا نبوده....
کامیلا پرسید: - ویکتوریا، او در پارک بود؟ ویکتوریا جواب داد: . نه، من که او را ندیدم.
ستوان نگاه خشم آلودی به نامزدش انداخت و برای این که اخطاری به او کرده باشد صدایش را به نحو مبالغه آمیزی بالا برد تا به مالک که در برابرش نشسته بود بگوید:
. پس می خواستید مرا برای شکار پرنده به ملک خودتان ببرید؟ مال پاسخ داد: - مسلما؛ با کمال میل
ستوان به ویکتوریا نگاه کرد. ویکتوریا بی حرکت، بدون کم ترین کوشش برای این که او را از این لذت باز بدارد، باقی ماند... چهره ی افسر بیش از پیش در هم رفت، با حرکات عصبی به سبیلش دست کشید.
کامیلا بار دیگر از ویکتوریا سؤالی کرد. آن وقت ستوان به تندی برخاست و به مالک گفت: . خوب، همین امشب، همین الان، با شما می آیم و سالن را ترک کرد. مالک و چند نفر دیگر پشت سرش رفتند. مکثی طولانی ایجاد شد.
ناگهان در مجددا باز شد و توان به درون آمد. به نظر می رسید که دستخوش خشمی بینهایت شدید شده است.