نام کتاب: ویکتوریا
زن نگاه نکنید. قادر به تحمل این نگاه نیست، تسلیم می شود. بلافاصله دستش را عقب می کشد، حالت بیش از پیش مناسب تری به آن می دهد، تمام این کارها را می کند تا چروکی، انگشت خمیده ای، ناخن زشتی، را پنهان کند. بالاخره دیگر تاب نمی آورد ، از جا در رفته، از شما می پرسد: آخر به چه نگاه می کنید؟ » یك بار، در یک روز تابستانی، دختر عشق خود را به او آشکار کرده بود. مدتها از آن زمان می گذشت، خدا می داند، شاید هم خواب دیده... آیا آن دو روی یک نیمکت ننشسته بودند؟ آن بار، آن دو مدت درازی صحبت کردند و وقتی به راه افتادند او کاملا نزدیک دختر بود و با بازوی او تماس داشت. جلوی دری، دختر آشکارا به او مهر ورزیده بود و گفته بود: «شما را دوست دارم».. اکنون آن در گذشته بودند؛ شاید در آن لحظه در عمارت کلاه فرنگی نشسته بودند. ستوان گفته بود که سیلی به صورتش می زند. او این را خوب شنیده بود، خواب نبود، اما برنخاسته بود که جواب این اهانت را بدهد. او می گفت: «دست افسر». باشد، برای یوهانی فرقی نمی کرد. برخاست، راه عمارت کلاه فرنگی را در پیش گرفت. آن جا خالی بود. کامیلا از ایوان قصر صدایش کرد: «خواهش می کنم بیایید، در گالری قهوه صرف می شود». یوهانس بالارفت، در سالن بزرگ نامزدها و چند نفر دیگر گرد آمده بودند. فنجانی را که جلویش گرفتند برداشت، خودش را کنار کشید و جایی یافت. کامیلا سر صحبت را با او باز کرد. خیلی موطلایی بود، چهره ای بسیار درخشان داشت، چشم هایش خیلی صادق و فاش گو بود؛ یوهانس در مقابل او نتوانست خودداری کند و لبخندزنان به حرف های شاد او پاسخ

صفحه 96 از 143