نام کتاب: ویکتوریا
ویکتوریا ساکت ماند. افسر ادامه داد: ا . راستش اینها را به مسخره میگیرم، اگر فریادهای شما هیچ معنایی ندارند، شما را از توضیح معاف می کنم. ویکتوریا گفت: . نه، چیزی نیست. و حالتش را عوض کرد و باز به راه افتاد. ستوان که با حالتی عصبی شانه هایش را می جنباند فریاد زد: . او باید مواظب باشد. ممکن است دست افسری گوشهایش را نوازش کند. و آن دو از راه عمارت کلاه فرنگی برگشتند. یوهانس، محزون و معذب، روی سنگ باقی ماند، همه چیز برایش بی اهمیت می شد. ستوان سوء ظن داشت، نامزدش هر چه را لازم بود به او گفته بود، به دل افسر اطمینان بخشیده بود و همراه او از آنجا رفته بود. سارها بر شاخه های بالای سرش جست میزدند. چه بهتر... خداوند به آنها طول عمر بدهد... سر میز شام، یوهانس به نود ویکتوریا سخن گفته بود، کوشیده بود ضمن آزردن قلب خود، گستاخی قطع صحبتش را بپوشاند، و یکتوریا از این بابت از او تشکر نکرده بود. بلکه جامش را برداشته و سرکشیده بود. به سلامتی شما، نگاه کنید چه قشنگ مینوشم... راستی به زن، زمانی که جامی را سر می کشد، از نیم رخ نگاه کنید. از هر چه که بنوشد، از جام یا فنجان یا هر چیز دیگر، فرقی نمی کند، از نیم رخ نگاه کنید. خواهید دید که قیافه ی ساختگی می گیرد و اخم می کند. دهانش را جمع می کند و نوک لب هایش را از آن چه می نوشد تر می کند و اگر در این مدت به دستش دقیق شوید، أسیر نومیدی می شود. روی هم رفته به دست

صفحه 95 از 143