نام کتاب: ویکتوریا
به ویکتوریا نگاه می کند. یوهانس گفت که بله، مبالغه گویی کرده است. مادموازل ویکتوریا حق دارد. این مهربانی را داشته که به خاطر او بیاورد که حضورش در آن جا تنها به عنوان پسر همسایه نیست، بلکه به این سبب هم هست که از دوران کودکی رفیق بازی کودکان قصر بوده است و حضور خود را در این جمع مدیون این موقعیت است. او از مادموازل ویکتوریا تشکر می کند، حقیقت همین است. این مکان، جایگاه او بوده است، جنگل های قصر در گذشته تمام دنیای او بوده اند و در انتهای آن، دیار ناشناخته ی او و رویاهایش به پایان می رسیده... در خلال آن سالها دیتلف و ویکتوریا بارها او را برای گردش و مهمانی با خود برده بوده اند و این ها، حوادث بزرگ دوران کودکی او بوده است. بعدها، وقتی که فکر کرده، ناگزیر بوده بپذیرد که این ساعت ها، برای تمام زندگی او، معنایی داشته است که هیچ کس تصورش را هم نمی کند. اگر آن چنان که هم اکنون گفته شده بود افعال او گاه می توانست به روشنی بدرخشد، این امر ناشی از آن است که خاطرات آن روزگار، روح او را غرق در شعله می کند. این بازتاب سعادتی است که این دو رفیق دوران کودکی برای او فراهم می آوردهاند. و از این رو در آن چه او به وجود می آورد آن دو سهمی به سزا دارند. او می خواهد حق شناسی شخصی خود نسبت به دو کودک قصر را به تمام ادعیه و آرزوهایی که به مناسبت نامزدی صورت گرفته است بیفزاید و برای سال های خوش گذشته، دورانی که زمان و اشیاء به دور هستی آنها دیواری نکشیده بود، تشکر کند. تشکر و جامی برای روز تابستانی شاد و زودگذری که عبارت از دوران کودکی است.. نطقی بود، انشایی واقعی برای سخنرانی بود. جالب نبود، خیلی بد هم

صفحه 92 از 143