نام کتاب: ویکتوریا
شخصی که این همه سخنان خوش دربارهی او به زبان آورده بود و نیز از کسی که هوس دوست داشتنی اش خواسته بود او، فردی بیگانه، را به این جشن که در آن خانواده ای واقعه ای شاد را جشن می گرفت دعوت کند، تشکر کند. به این ترتیب او را از تاریکی خود بیرون کشیده بودند و او حسن نیتی را که این جمع صرف شنیدن ستایش های مربوط به او، مربوط به فردی بیگانه کرده بود نمی توانست از یاد ببرد. یگانه عنوانی که او به این مناسبت می توانست برای خود بیابد عنوان پسر همسایهی قصر، در جنگل .. ویکتوریا که برق از چشم هایش می جست فریاد زد | . مسلما تمام نگاه ها متوجه او شد؛ گونه های ویکتوریا آتش گرفته بود، سینه اش به شدت بالا و پایین می رفت. یوهانس حرف را ناتمام گذاشت؛ سکوت ناراحت کننده ای ایجاد شد. ارباب قصر، حیرت زده گفت: - ویکتوریا؟ ویکتوریا به صدای بلند گفت: . ادامه بدهید. عنوان شما همین بود. اما به نطقتان ادامه بدهید. و ناگهان چشمانش برق خود را از دست داد، دست و پاگم کرده، در حالی که سر تکان می داد، خطاب به پدرش گفت: . فقط به مبالغه گویی فکر می کردم. در مورد خودش مبالغه گویی می کند. نمی خواستم مانع صحبت... یوهانس به این توضیح گوش داد و مفری بافت. قلبش به شدت می زد. مشاهده کرد که بانوی قصر با چشمانی اشک آلود و با حالت عفو بی پایان

صفحه 91 از 143