نام کتاب: ویکتوریا
- هیچ کس. در خلال نطق، تمام نگاه ها متوجه یوهانس شد، حتی ارباب قصر با سر اشاره ای به او کرد، و همسر صاحب مقام درباری عینک یک چشمی اش را به کار برد تا او را نظاره کند. نطق به پایان رسید، همه سری فرود آوردند و نوشیدند. معلم به یوهانس گفت: . زود باشید، جوابش را بدهید. رفته و آن جا نشسته که درباره تان نطق کند. این حق کسی بود که در این حرفه پیشکسوت باشد. گذشته از این، من مطلقا با او موافق نبودم. مطلقا. یوهانس نگاهش را در امتداد میر تا ویکتوریا به گردش در آورد. ویکتوریا به جوان گفته بود که نطق کند . چرا؟ چرا ابتدا با کس دیگری در این باره صحبت کرده بود؟ آن هم خیلی پیش از شام - چرا؟... ویکتوریا نشسته بود، سر به زیر افکنده بود و نمیگذاشت چیزی از قیافه اش خوانده شود. هیجانی شدید و عمیق، چشم هایش را فراگرفت؛ در عالم هیجان خود را به پای ویکتوریا می افکند تا از او تشکر کند. بعدا، پس از مجلس شام، این کار را می کرد. کامیلا با افراد سمت چپ و راست خود صحبت می کرد و تمام صورتش خنده بود. کامیلا راضی بود. هفده سالگی اش جز شادی بی حد چیزی برایش به ارمغان نیاورده بود. چند بار با سر به یوهانس اشاره کرد، به او فهماند که باید برخیزد. یوهانس برخاست. با صدایی بم و هیجان زده به اختصار صحبت کردن می خواست از

صفحه 90 از 143