نام کتاب: ویکتوریا
نیستم. فقط آنها را آشفته میکنم. به این ترتیب، متعاقبا سرخوردگی بر آنها غلبه نمی کند. ویکتوریا را می بینید. جامش را به سلامتی من نوشید. من معلمش بودم؛ حالا ازدواج می کند و من از این بابت، سعادتی کاملا شخصی احساس می کنم، مثل این است که دختر خودم است، حالا شاید معلم بچه های او بشوم... اما بله، بالاخره در زندگی شادی های زیادی وجود دارد. ولی آنچه دربارهی ترحم، زن و کمر خم کردن گفتید - هر قدر بیشتر به آنها فکر می کنم، بیشتر متوجه می شوم که حق با شما است. واقعا شما حق دارید... یک دقیقه مرا ببخشید. معلم برخاست، جامش را به دست گرفت و به سوی ویکتوریا رفت. کمی تلو تلو می خورد و خیلی به جلو خم میشد. چندین نطق ایراد شد، ستوان حرف زد، مالك بخش مجاور جامش را به سلامتی خانم خانه بلند کرد. ناگهان جوانی که زینتی از الماس داشت برخاست و بوهانس را مورد خطاب قرار داد. او تنها از طرف خودش حرف نمی زد؛ می خواست ستایش نسل جوان را به شاعر ابلاغ کند و با الفاظ موافق، احساس تحسین و احترامی را که معاصران برای استعداد او قائل بودند به زبان براند. یوهانس نمی توانست باور کند که درست می شنود. خیلی آهسته به معلم گفت: - دربارهی من حرف می زند؟ | . بله، بر من سبقت گرفته. من می خواستم این کار را بکنم؛ امروز عصر ویکتوریا از من خواست. گفتید چه کسی از شما خواست؟ معلم خیره خیره نگاهش کرد و گفت:

صفحه 89 از 143