نام کتاب: ویکتوریا
و ناگهان تردماغ، با هیجان گفت: . به خدا و تمام قدیس های بهشت قسم که حق با شماست. باز جامی سرکشیدن - بالاخره با مرد پیری ازدواج کرد. حالا مراقب او می ماند، او را تر و خشک می کنند، برایش لقمه میگیرد و خانم خانه باقی مانده است. یوهانس سر بلند کرد. ویکتوریا جام خود را به دست گرفته بود، به سوی او خیره شده بود. برهانس که تمام وجودش میلرزید، جامش را بلند کرد. دستش رعشه گرفته بود. آن وقت، ویكتوریا، به صدای خیلی بلند و خنده کنان، نام مرد مجاور او، نام معلم، را به زبان آورد. یوهانسی کاملا شرمنده و در حالی که از فرط تشویش خاطر لبخند می زد، جامش را زمین گذاشت. مهمان ها متوجه این امر شده بودند. معلم پیر که از توجه شاگرد سابق خود به قدری به هیجان آمده بود که اشک در چشم هایش حلقه زده بود، جامش را بلند کرد و سرکشید و ادامه . اکنون این من، اکنون من مردی پیر، تنها و ناشناخته مانده هستم که زمین را لگدمال می کند. نصیب من این بوده. هیچ کس نمی داند که در درون چه دارم، ولی کسی هم آه و ناله ام را نشنیده است. نگاه کنید . با قمری آشنایی دارید؟ همین موجود بسیار اندوهگین است که آب صاف و روشن چشمه را ابتدا آشفته می کند و بعد مینوشد، نه؟ . نمی دانم. - بله، بله، خودش است؛ من هم همین کار را می کنم. دختری را که به دردم می خورد به دست نیاوردم؛ اما آنقدرها هم محروم از شادی

صفحه 88 از 143