نام کتاب: ویکتوریا
معلم به یوهانس خیره شد و گفت: . مرا می خواست!... می توانید این را درک کنید؟ . آن وقت شما بودید که او را نمی خواستید؟ ? خودتان بگویید، آیا می توانستم؟ بی چیز، تقریبأ فقیر، با شغل معلمی، فقط روزهای یکشنبه توتون در بساط داشتم به این طور می خواهید انسان به چه برسد؟ نمی توانستم او را این همه ناراحت کنم؛ از شما می پرسم؛ آیا می توانید از کار او سر در آورید؟ . دختر چه شد؟ . آه، خدای من! به سؤالم جواب نمی دهید. او با یک سروان ازدواج کرد. همان سال بعد، با یک سروان توپخانه. به سلامتی شما. یوهانس گفت: - دربارهی بعضی زنها می گویند که آنها به دنبال وسیله ای می گردند تا ترحمشان را به کاربرند. اگر مرد موفق شود، زن ها از او متنفر میشوند و خود را زیادی حس می کنند، و اگر مرد گرفتار بخت ناسازگار و سرافکندگی شود، آنها پیروزمندانه پیش می آیند: من حاضرم! اما چرا در روزهای خوشی که من داشتم او رضایت نداد؟ موقعی که آینده مثل خدای کوچکی به من لبخند می زد؟ . حتما می خواسته انتظار بکشد که شما کمر خم کنید... کسی چه می داند. . ولی من هرگز کمر خم نکرده ام. هرگز. غرورم را حفظ کرده ام و اورا پی کارش فرستاده ام. در این باره چه می گویید، ها؟ یوهانس ساکت بود. معلم پیر ادامه داد: . ولی شاید هم حق با شما باشد.

صفحه 87 از 143