نام کتاب: ویکتوریا
چند دقیقه بعد حالت عصبی اش برطرف شده بود و آرامش به وجودش بازگشته بود؛ شامپانی به نحوی مبهم در عروقش نوا ساز کرده بود. صاحب مقام درباری هم سخن گفت، یوهانس شنید که در اطرافش صدای زنده بادها و به هم خوردن جام ها بلند شد... به ویکتوریا نگاه کرد؛ دید که رنگ پریده و گویی معذب، سر به زیر افکنده است؛ به عکس، کامیلا با سر به او اشاره هایی کرد و یوهانس هم در حالی که با سر به او ادای احترام می کرد و لبخند می زد، به این اشارهها پاسخ می داد. معلم پیر در کنار یوهانس همچنان گرم پرگویی بود - آه، زیباست! وقتی دو نفر به هم می پیوندند زیباست! این سرنوشت من نبود. من وقتی سن و سال این ها را داشتم دانشجوی جوانی بودم و آیندهای زیبا در برابرم میدیدم. استعداد سرشاری داشتم؛ پدرم دارای نام و نشانی ریشه دار، خانهای بزرگ، ثروت و تابلوهای فراوان بود. به نحوی که می توانم بگویم آینده ی درخشانی در انتظارم بود. دختری که دوستش داشتم جوان و از خانواده ای متشخص بود. از این رو به سراغش رفتم و راز دلم را با او در میان گذاشتم. ولی به من جواب منفی داد. آیا می توانید رفتارش را درک کنید؟ به من می گفت: «نه، نمیخواهم.» تلاشم را کردم و به کار ادامه دادم و این شوربختی را مردانه پذیرفتم. پس از آن سال های بد، غرق شدن کشتی ها، بدهی ها و واخواست سفته های پدرم بود . خلاصه پدرم ورشکست شد. من چه کردم؟ تمام این ناکامی ها را مردانه تحمل کردم. و یک روز، دختر، همان که از او حرف می زنم، پیدا شد. بازگشت و در شهر به دنبالم گشت. می پرسید که از من چه میخواست؟ من تقریبا فقیر بودم، شغل معلمی ناچیزی داشتم، تمام امیدهایم نقش بر آب شده بود، شعرهایم به دور افکنده شده بود . و او باز می گشت و مرا میخواست.

صفحه 86 از 143