دوران جوانی شعر می سروده است؛ دستنوشته های چاپ نشده ای دارد؛ و در موقعیت مناسب آنها را به پوهانس میدهد که بخواند. می گفت که او را به سبب شادی حاکم برخانه دعوت کرده اند، برای این دعوتش کرده اند که بتواند در شادی خانواده شریک باشد. ارباب و بانوی قصر به سبب دوستی دیرین این امر غافلگیر کننده را برایش حفظ کرده اند.
همچنین می گفت:
. چیزی از شما نخوانده ام. وقتی میل داشته باشم چیزی بخوانم، همان نوشته های خودم را می خوانم. درکشوی میزم، شعرها و قصه هایی دارم. آنها را پس از مرگم چاپ خواهند کرد. چون دلم می خواهد که به هر حال مردم بدانند من چه کسی بوده ام. آه! بله، ما کسانی که در این حرفه کهنه کار هستیم دستنوشته هایمان را با عجله پیش چاپخانه دار نمی بریم... این روزها عجلهی مردم بیشتر است، به سلامتی شما.
شام پیش می رفت. ارباب قصر چند ضربه به جاسش زد و برخاست. چهره ی لاغر و متشخص او از هیجان نشان داشت؛ این احماس را از خود آشکار می کرد که خیلی خوشبخت است. یوهانس کاملا سرخم کرد. در جامش چیزی نداشت و کسی به او خدمت نمی کرد. خودش جامش را لبالب پر کرد و بار دیگر سر به زیر انداخت. |
با خود گفت: «الان فاجعه صورت می گیرد.»
نطق طولانی و زیبا بود، کاملا به آن گوش فراداده شد و در میان فریادهای شادمانی زنده باد به پایان رسید، خبر نامزدی اعلام شده بود. ادعیه و آرزوهای جمع، خطاب به دختر ارباب قصر و پسر صاحب مقام درباری به زبان آمد.
یوهانس یک ضرب جامش را سرکشید.