درهای سالن غذاخوری کاملا باز شد.
یوهانس جای خود را شناخت و ایستاد. سرش دور می زد، به نحوی مبهم به نظرش می رسید که میز می لرزد، افراد با هیاهو در آمیخته بودند..
بانوی قصر با مهربانی گفت:
. خوب، جای شما اینجا است! حالا همه لطف کنند و جلوس بفرمایند.
ناگهان ویکتوریا از پشت سر یوهانس گفت: . ببخشید! یوهانس خودش را کنار کشید.
ویکتوریا کارت اسم او را برداشت و هفت صندلی دورتر در کنار مرد پیری که قبلا در قصر معلم بود و شهرت به میخواری فراوان را حفظ کرده بود، گذاشت و در عوض کارت دیگری آورد و نشست.
یوهانس نگاه کرد و دید که او چه می کند بانوی قصر، ناراحت، با تظاهر به بی قیدی، به آن سوی میز توجه کرد و از این که به یوهانس نگاه کند اجتناب ورزیده
یوهانس، گیج و آشفته تر از پیش، سر جای تازه اش نشست. جای اول را یکی از دوستان د یئلف، جوانی شهری که پیش سینه اش به زینتی از الماس آراسته بود، اشغال کرد. سمت چپ این جوان ویکتوریا و سمت راستش کامیلا جای گرفته بودند.
شام آغاز شد.
معلم پیر به خاطر می آورد که بوهانس را وقتی که کودک بوده دیده است و بین آن دو گفت وگویی آغاز شد. مرد پیر می گفت که او هم در