داشته ام. تا آخرین لحظه فراموشتان کرده بودم و چیزی نمانده بود که کاملا از یاد بروید. اما امیدوارم مراببخشید؛ سرم خیلی شلوغ بود.
یوهانس، حیرت زده، نگاهش کرد. کامیلا نگاهش را از روی این به روی دیگری به گردش در آورد و به نظر رسید که حیرت کرده است. ویکتوریا که در برابر آن دو ایستاده بود و چهره اش سرد و رنگ باخته بود حالتی راضی داشت. انتقامش گرفته شده بود.
به کامیلا گفت:|
- دوستان جوان مان را ببینید. راستش نباید خیلی خوش خدمتی از آنها انتظار داشته باشید. نامزدم را نگاه کنید، آنجا نشسته و با هیجان از شکار صحبت می کند و شاعر این جا غرق دریای تفکر است. شاعر، چیزی به ما بگویید؟
رگ های شقیقه یوهانس بالا زد.
- خوب، از من می خواهید چیزی بگویم؟ باشد.
- اوه! نه، به خودتان فشار نیاورید. و وانمود کرد که می خواهد برود.
یوهانس به کندی و در حالی که می خندید ولی صدایش می لرزید گفت:
- برای این که بدون مقدمه به موضوع نزدیک شویم... برای این که از وسط و از جای خوب شروع کنیم: مادموازل ویکتوریا، مدت درازی است که شما عاشق هستید؟
برای چند لحظه سکوت مطلق پدید آمد: شنیدن صدای ضربان قلبشان ممکن بود. کامیلا با حجب و حیا جواب داد:
. طبیعی است که ویکتوریا عاشق نامزدش است. او نامزد شده است، نمی دانستید؟
یوهانس، حیرت زده، نگاهش کرد. کامیلا نگاهش را از روی این به روی دیگری به گردش در آورد و به نظر رسید که حیرت کرده است. ویکتوریا که در برابر آن دو ایستاده بود و چهره اش سرد و رنگ باخته بود حالتی راضی داشت. انتقامش گرفته شده بود.
به کامیلا گفت:|
- دوستان جوان مان را ببینید. راستش نباید خیلی خوش خدمتی از آنها انتظار داشته باشید. نامزدم را نگاه کنید، آنجا نشسته و با هیجان از شکار صحبت می کند و شاعر این جا غرق دریای تفکر است. شاعر، چیزی به ما بگویید؟
رگ های شقیقه یوهانس بالا زد.
- خوب، از من می خواهید چیزی بگویم؟ باشد.
- اوه! نه، به خودتان فشار نیاورید. و وانمود کرد که می خواهد برود.
یوهانس به کندی و در حالی که می خندید ولی صدایش می لرزید گفت:
- برای این که بدون مقدمه به موضوع نزدیک شویم... برای این که از وسط و از جای خوب شروع کنیم: مادموازل ویکتوریا، مدت درازی است که شما عاشق هستید؟
برای چند لحظه سکوت مطلق پدید آمد: شنیدن صدای ضربان قلبشان ممکن بود. کامیلا با حجب و حیا جواب داد:
. طبیعی است که ویکتوریا عاشق نامزدش است. او نامزد شده است، نمی دانستید؟